Wednesday, November 03, 2004

 

من و زن عمو


نمیتونستم باور کنم
تو همون لحظه هم که داشتم اون کارو میکردم برام باور کردنی نبود.
هیچ چیزی رو نمیتونستم ببینم جز کس زن عموم که رو پشت بوم خونشون توی اون انباری تاریک و کثیف جلوم باز شده بود و انگار زبون و دست و کیرم رو داشت دعوت به تو رفتن میکرد.
زن عموم که تازه دو سال پیش با عموم ازدواج کرده بود خیلی زن خوشگل و جذابی بود ولی از همون روز اول یه جور محبت عجیبی بین من و اون برقرار شده بود که آخرش ما رو به این انباری تاریک رو پشت بوم کشوند.......تفاوت سنی شیش سالمون مهم نبود...مهم این بود که من از همون روز عروسی عموم تو کف این زن خوشگلش بودم و اون هم یواش یواش به من علاقه مند شده بود ولی هیچکدوم جرات بیان کردنش رو نداشتیم تا اون روز که من برای درست کردن آنتن ماهوارهء خونهء عموم اینا رفتم اونجا. وقتی رسیدم عموم نبود و زن عموم به جاش در رو برام باز کردو عوض شوهرش معذرت خواهی کرد....از همون لحظه میدونستم که یه اتفاقاتی داره میفته.....نگاههای زن عموم خیلی حشری کننده تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم....ولی نمیتونستم به این فکر کنم که به عموم خیانت کنم.....رفتم رو پشت بوم و اصرارهای زن عموم واسه اسنکه یه دقیقه پایین پیشش بشینم و یه چایی بخورم فایده ای نداشت....نمیخواستم ریسک کنم...بعد از چند دقیقه زن عموم اومد رو پشت بوم و گفت:
رضا جون،یه ال ان بی هم اینجا تو انباری هست اگر خواستی....بیا
و من خام شدم و رفتم....و چه خوش رفتنی بود!!!!!!
پشت سر زن عموم که وارد انبار شدم دیدم زن عموم چادرش رو از سرش برداشته و لخت لخت جلو منه.....مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم و در واقع داشتم زیارتش میکردم این تن و بدن و صورت زیبا رو.....هیچ نقصی نداشت....کون به اندازهء مناسب کس خوشگل و کم مو پستونای درشت و سفت و پوست کشیده و سفید زن عموم با اون موهای خرمایی فر همه چیز رو آماده کرده بود برای کیر بیچارهء من تا قد علم بکنه و بخواد شلوار جین رو جر بده......تا اومدم بیام بیرون زن عموم دستمو گرفت و بعدش سرم رو از پشت گرفت و هل داد پایین روی سینه هاش......لبم چسبیده بود به نوک پستونش و چاره ای نداشتم جز اینکه بلیسمش.....دیگه برام عموم مهم نبود....خودم مهم بودم و این کیر لامصب......زن عموم گفت
فکر میکنی میذاشتم از دستم در بری؟دو سال منتظر این لحظه بودم.
بعدش هم سرمو آورد بالا و یه لب جانانه ازم گرفت و خودش رو رو تنم کشید و رفت پایین و جلوی کیرم نشست.....زیپ شلوار رو داد پایین و از پشت شرت کیر گنده ام رو درآورد و یهو همه شو با تا ته گذاشت تو دهنش......من مردم و زنده شدم از لذت....نمیدونستم سکس از راه دهن میتونه انقدر جالب و لذت بخش باشه.....پیرهنمو آروم آروم درآوردم و شلوارمو دادم پایین و زن عموم رو بلند کردم و نشستم جلو کسش.....تا اون موقع هیچ کسی رو تا این اندازه از نزدیک ندیده بودم.....برای اولین بار لبمو گذاشتم رو کس بی نظیرش و شروع کردم به لیسیدن....از صدای ناله های زن عموم خودم هم لذت میبردم و با هر آهش کیرم انگار دو سانت بزرگتر میشد!!!!! چوچولهء خوشگلش رو پیدا کردم و شروع کردم خوردن و با زبونم باهاش بازی کردن و از اون طرف هم یه دستم رو رو یکی از پستونای سفت و بزرگش گذاشته بودم و فشار میدادم و یه دست دیگه ام رو رو کس و کونش میمالیدم و گاهی اوقات انگشت اشاره م رو دم کسش بازی میدادم تا حال کنه.
تو اون مدت سه بار زن عموم رو ارضا کردم......چیزی که عموم تو دو سال نتونسته بود حتی یه بار از پسش بر بیاد(اینو بعداً خود زن عموم بهم گفت)!
بلند شدم و زن عموم رو برگردوندم رو به دیوار و خودم رفتم پشتش....لای پاشو باز کردم و نوک کیرمو با تف خیس کردم و از لای پاش بردم گذاشتم رو کسش و شروع کردم به بازی دادن کیرم که هر دو مونو حسابی حشری کرده بود.....زن عموم هی میگفت "بکنش تو لامصب"....ولی من نمیکردم.....دوست داشتم التماسم کنه.....ولیآخرش نتونستم خودمو کنترل کنم و کیرمو هل دادم تو اون دروازهء بهشتی که زندگی دوباره بهم داد....داغ و تنگ و نرم....برای اینکه داغیش رو بهتر حس کنم کیرم و میاوردم به طور کامل بیرون و دوباره میدادم تو و همیین طور این حرکت رو چند بار انجام دادم تا بالاخره تلمبه زنی رو شروع کردم و صدای آه و اووه زن عموم رو بلند کردم.
باورم نمیشد که دارم زنی رو میکنم که کل فامیل تو کف دیدنش هستن....فکر این که دارم همچین کسی رو میکنم بیشتر و بیشتر تحریکم میکرد.....داشتم ارضا میشدم که زن عموم فهمید و برگشت و کیرم از تو کسش اومد بیرون......بهم گفت
میخوام خودم ارضات کنم.....میخوام آب کیرتو تا آخر بخورم.....عموت که نمیذاره من آب کیرشو بخورم....تو چی؟
گفتم
من از خدامه....بخور کیرمو که آبم داره میاد....بخورش که همین الانه که بریزه زمین.....(کیرم رو گرفت و کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن و مالوندن) آها....بخور که الان تو دهنت منفجر میشه.....بخور که الان....
وآبم اومد.....با چه فشاری هم اومد.....ولی زن عموم تکون هم نخورد.....همش رو تا ته خورد و آخ هم نگفت.......من برای نزدیک به سی ثانیه داشتم میلرزیدم......وقتی هم که آبمو کامل تو دهن زن عموم خالی کردم باز هم رضایت نمیداد و داشت با زبون نرم و گرمش کیرم رو میلیسید و حسابی تمیزش میکرد......یادم رفت بگم "زن عموم خیلی وسواسیه"!

 

دختر بد


دیدن عکسای مجله سوپری که از دوستم تو مدرسه قرض کرده بودم کافی بود تا حشریم کنه.....تو اتاقم پشت میز بودم و در رو بسته بودم و مجله رو گذاشته بودم رو میز و داشتم نگاه میکردم و دستمو برده بودم تو شرتم و سعی مردکم با کسم ور برم.
دیدن کیر های به اون گندگی و تمیزی که داشتن کسای به اون خوشگلی رو جر میدادن حسابی حشریم کرده بود و دوست داشتم یکی از اون کیرا رو داشتم و میتونستم روش بشینم و کسم رو پر شده حس کنم...دوست داشتم کیر اون پسر موطلاییه رو بگیرم تو دستم و انقدر براش ساک بزنم و باهاش ور برم که آبش بیاد و دهنمو پر کنه از آب کیر.....ولی حیف....نصیب من یه شمع خشک و خالی بود که باید میمالوندم رو چوچوله ام و گاهی هم میبردمش دم سوراخ کسم و آروم بازی میکردم و خودمو ارضا میکردم.
تو همین حال بودم که یهو در اتاقم باز شد و برادرم اومد تو.....ترسیده بودم و عصبانی شده بودم که چرا در نزده تا زود تر خودمو جمع و جور کنم...بهش گفتم:
مگه نگفتم قبل از اینکه درو باز کنی باید در بزنی؟
بیچاره خجالت کشیده بود که باز هم حرفخواهر بزرگشو گوش نکرده و شروع کرد به معذرت خواهی کردن...خوشبختانه چیزی هم نمیتونست ببینه و من سریع خودمو جمع و جور کرده بودم و مجله سوپر رو هم گذاشته بودم زیر کتابا.
گفتم چیه؟
گفت
یه سوال دارم
ها؟
خارکسده یعنی چش؟
سرخ شده بودم و مونده بودم چی بهش بگم.....گفتم
کی اینو گفته؟
گفت
تو خیابون با یکی از بچه ها دعوام شد بهم گفت خارکسده...منم نفهمیدم یعنی چی ولی حسابی زدمش.....
با خودم فکر کردم بچهء دوازده ساله خب نمیدونه خارکسده یعنی چی حتماً....ولی برام عجیب بود...چون بچه های این دوره و زمونه خیلی پدرسوخته تر از این حرفان!
بهش گفتم
هیچی...یه فحش بده!
گفت
اینو خودمم فهمیدم ولی یعنی چی؟
گفتم
یعنی کسی که خواهرش دختر بدی باشه و کارای بد بد بکنه
گفت
چه کاری؟
گفتم
کارای بد دیگه.....و مونده بودم چی بهش بگم که دیدم یهو اون مجله از رو میز افتاد پایین و باز شد و اومد سر یکی از اون عکسای بکن بکن اساسی!!!!
چشای برادرم شده بود چهار تا و خم شد و مجله رو برداشت و گفت
این چیه؟
منم هول شده بودم و رفتم که مجله رو ازش بگیرم ولی نمیداد...کلی باهاش ور رفتم که مجله رو به زور ازش بگیرم ولی نشد و حسابی مقاومت کرد...اخرش هم گفت
اگر نذاری ببینم میرم به بابا میگم
حرصم دراومده بود که این نیم وجبی داره منو تهدید میکنه ولی چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنم
بهش گفتم
ببین...همینایی که میبینی دارن کارای بد بد میکنن!
یهو دیدم اونم خیره شده به یکی دو تا از اون عکسایی که آب به کس من آورده بودن و داشت میگفت
کار بد؟
و دیدم که کیرش داره بزرگ و بزرگ تر میشه.....از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم که چطور بچه به این سن میتونه همچین کیر گنده ای داشته باشه.....دستم ناخودآگاه رفت طرف کسم و شروع کردم به مالوندن خودم.....گفت
چیکار داری میکنی؟
به خودم اومدم و دستمو کشیم کنار و گفتم
تو چرا شومبولت انقدر گنده شده
گفت
نمیدونم.
گفتم
شاید یه چیزیشه....بذار ببینم
و مهلتش ندادم و شلوار و شرتشو کشیدم پایین....اولش یه کمی زور زد که جلومو بگیره ولی نتونست....عجب کیر باحالی این داداشمون داشت و ما نمیدونستیم.....بی مو و لاغر ولی دراز.بهش گفتم
یادته یه بار ازم پرسیده بودی بچه چطوری به دنیا میاد؟
آره
ادامه دادم
ببین، مردا باید شومبولشونو بکنن تو سوراخ خانوما تا بچه درست بشه!
تعجب کرده بود.....بیچاره خیلی ساده تر از این حرفا بود که تو کوچه و خیابون این چیزا رو یاد گرفته باشه
بهش گفتم
ببین...مثل این آقاهه که دودولشو کرده تو سوراخ این خانومه
و شروع کردم با کیرش ور رفتن
حس کردم قلقلکش داره میاد....اونم گفت
میذاری منم دودلمو بذارم تو سوراخت؟
گفتم
نه....ولی یه کاری میکنم که کلی کیف کنی
چه کاری؟
برو رو تختم بخواب
رفت و خوابید....منم لختش کردم و خودمم نیمه لخت رفتم کنارش و شروع کردم با کیرش ور رفتن و آروم آروم شروع کردم به خوردنش....براش خیلی جالب به نظر میومد...تو همین حال دیدم که دستش داره میره طرف شرتم و اونو میخواد بکشه پایین....بلند شدم و خودم شرتمو کشیدم پایین.....خیره خیره داشت به کس من نگاه میکرد...معلوم بود حسابی حشریه....بهم گفت
چرا انقدر مو داره؟ ببینم...سوراخت کجاست؟
آروم چاک کسمو باز کردم و سوراخمو بهش نشون دادم....خیلی براش جالب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم....بعدش هم گفتم
خانوما باید تا قبل از ازدواجشون صبر کنن و نذارن هیچ مردی به سوراخشون دست بزنه
گفت
به جاهای دیگه شون چی؟
گفتم اشکالی نداره
خندم گرفته بود.....رفتم کنارش دراز کشیدم و یه دستمو گذاشتم رو کسم و شروع کردم به ور رفتن با کسم و چوچوله ام و یه دستم هم رو کیر برادرم بود و داشتم باهاش ور میرفتم.....کیرش همینطور هی بزرگ میشد و من بیشتر حشری شده بودم.....کاش این مشکل بکارت نبود....اگر مشکل پرده رو نداشتم همین الان کیر برادرم تو کسم بود و من داشتم حالمیکردم.....داشتم یواش یواش از فکر کردن به این مساله دیووونه میشدم.....داشتم میومدم...آها....و......ارضا شده بودم.....و آروم داشتم با کیر برادرم ور میرفتم.....ازم پرسید
چی شد؟
گفتم
داشتم کیف میکردم
گفت
ولی من خیلی کیف نکردم....فقط قلقلکم اومد
میخواستم بلند شم و براش ساک بزنم ولی دیدم یهو لحن صداش عوض شد و گفت
رفیق نیمه راهی آبجی؟
تا اومدم به خودم بیام دیدم اومده روم و کیرشو گرفته تو دستشو برده سمت کسم....اومدم به خودم بیام که درد شدیدی بهم اجازهء تکون خوردن نداد.....دیدم برادرم کیرشو کرده تو کسم و داره منو میکنه....باورم نمیشد انقدر راحت و ساده منو گذاشته باشه سرکار......حسابی داشت منو میکرد و منم خیسی خون رو لای پاهام حس میکردم و از درد و سوزش داشت گریه ام میگفت......اونم نامردی نکرد و بعد از چند دقیقه کردن و کردن و کردن وقتی حسابی حالشو کرد کیرشو از تو کسم درآورد و گرفت رو پستونام و هرچی آب تو کیرش بود خالی کرد روسینه ام.....این کارش خیلی بهم حال داد....درد کسم کمتر شده بود و تو یه گیجی و منگی عجیبی بودم که ناشی از پاره شدن پردهء بکارتم و گول خوردنم به این شکل و حس کردن کیر دراز برادرم تو کسم و حس کردن گرمی آب کیرش رو سینه هام بود......
دختر بدی بودم؟

 

سکس ضربدری

ماجرا از اونجا شروع شد که بهاره دوست صمیمی زنم و شوهرش بعد از سالها از آمریکا برگشته بودند ایران و ساناز زنم داشت خودشو میکشت که حتماً منو باهاشون آشنا کنه.من دورا دور بهاره رو از طریق صحبتهای ساناز میشناختم ولی هیچوقت ندیده بودمش چون قبل از اینکه ما ازدواج کنیم اون رفته بود آمریکا و همونجا هم با یه پسر نیمه ایرانی نیمه آمریکایی ازدواج کرده بود.
دو سه شب بعد از رسیدنشون اونا رو دعوت کردیم خونمون تا باهم آشنا بشیم.بهاره واقعاً زن خوشگلی بود و شوهرش هم که بور بود و مرد جذابی بود و با این که به زور فارسی حرف میزد میتونست نیمه انگلیسی و نیمه فارسی منظورش رو بیان کنه.
اون شب کلی بهمون خوش گذشت. از همه چیز گفتیم و خندیدیم و مشروب خوردیم بعد از مدتها من و ساناز هم حس کردیم که یه کمی تو ایران هم داریم خوش میگذرونیم!
چند شب بعد هم اونا ما رو شام بردند بیرون و خلاصه بعد از یک هفته روابطمون جوری شده بود که حد اقل هر دو روز یه بار باید همدیگه رو میدیدیم!
تو این مدت چیزی که برام جالب بود نگاههای عجیب سامی شوهر بهاره بود که گاهی اوقات خیره ساناز رو نگاه میکرد و یا تعریف و تمجید هاش از ساناز که به هر بهونه ای از چشماش یا موهاش که تازه مش کرده بود و... تعریف میکرد.منم سعی کردم غیرتی بازی درنیارم.....خب بالاخره آمریکایی بود و این چیزا رو عیب نمیدونست.
بعد از دو هفته تصمیم گرفتیم یه سفر دو روزه بریم شمال.....ویلای پدر بهاره در اختیارمون بود و قرار بود برادر بهاره هم با زنش بیاد که بعد این مساله کنسل شد.
چهار تایی راه افتادیم و رفتیم سمت خزرشهر و ویلای پدر بهاره.تو کل راه بهاره و ساناز با هم یه بند حرف میزدند و من و سامی هم با هم.سامی گاهی اوقات به چیزایی اشاره میکرد که برام عجیب بود....از سکس و روابط آمریکایی ها برام میگفت و این مساله هم برای من خیلی جالب بود و کلی کنجکاو شده بودم...منم براش از فرم روابط زناشویی و سکس تو ایران میگفتم.
متاسفانه هوای شمال خراب بود و ما مجبور بودیم از تو ویلا جم نخوریم...البته مجهز رفته بودیم و بساط مشروب و ورق و همه چیز فراهم بود تا بهمون بد نگذره.سامی هم که هرچی بهش ویسکی و جین تعارف میکردیم رد میکرد و عاشق عرق سگی شده بود.
شب اول دور هم نشسته بودیم و حسابی عرق خورده بودیم و مست مست داشتیم حرف میزدیم که نمیدونم چطور شد که دیدم با سامی تنهام.....زنامون تو آشپزخونه بودند و داشتند ظرفا رو میشستند و آروم آروم پچ پچ کنان با هم حرف میزدن و گاهی هم میزدن زیر خنده!
من و سام هم بحث خودمون رو ادامه دادیم تا این که سامی برام از سکس ضربدری شروع کرد به حرف زدن و اینکه تو آمریکا خیلی از زن و شوهر ها با هم به طور ضربدری سکس دارند...خیلی جا خورده بودم....گفتم مگه ممکنه که آدم زن خودشو بده دست مرد دیگه ای؟ اونم گفت در عوض اون مرده هم زنشو میده به تو....تجربهء جدیدیه....خیلی هم سکسیه.گفتم فکر کنم بیشتر چندش آور باشه تا سکسی....گفت نه....باورت نمیشه ولی من و بهاره یه بار این مساله رو تجربه کردیم و خیلی جالب بود.....من از اینکه میدیدم دوستم داره ترتیب زنم و میده کلی حشری شده بود(بماند که نصف کلمه هایی که میگفت انگلیسی بود!)....خیلی برام عجیب بود و مشروب زیاد یه ذره حشریم کرده بود....یه لحظه بهاره رو زیر خودم تصور کردم و حس کردم کیرم داره میاد بالا.....به خصوص که بهاره اون شب یه جوراب و کفش قرمز هم چوشیده بود که حسابی سکسی شده بود....یه کم بعد سامی بهم گفت:من از همین بهاره خوشم میاد...سکس براش تابو نیست...میدونی؟یه بار هم با همین زن خودت سکس داشتن....البته قضیه مال وقتیه که ساناز و بهاره مدرسه میرفتن!
از تصور سکس بهاره و ساناز حالی به حالی شده بودم....اینکه دو تا کس جلو هم با هم ور برن خیلی حشریم کرده بود. ولی خب یه کمی هم به بهاره حسادت میکردم و اون موقع بود که فهمیدم چرا ساناز همیشه از بهاره به عنوان بهترین دوستش یاد میکرد!
تو همین فکرا بودم که بهاره و ساناز اومدن پیش ما و همون موقع هم سامی بلند شد که بره توالت ولی وسط راه نمیدونم چرا با ساناز سینه به سینه شد....شاید اون لحظه که ساناز و سامی جلو هم ایستاده بودند دو ثانیه هم طول نکشید ولی برای من مثل دو ساعت بود.....تصور کردن ساناز و سامی تو اون حالت و لخت که دارن همدیگرو میبوسن خیلی سکسی تر از اون چیزی بود که بتونم فکرشو بکنم.
بعد از یه مدت چهارتایی دوباره دور هم بودیم که بحث کشید به همین مسالهء سکس ضربدری...دیدم ساناز خیلی با علاقه داره این بحث رو دنبال میکنه.....بهاره هم پاهاش رو انداخته بود رو هم و دلربایی میکرد و گاهی اوقات یکی دو تا خاطرهء کوتاه میگفت که حسابی محیط رو سکسی میکرد.....من تنها آدم ساکت بودم.
بالاخره سامی طاقت نیاورد و گفت:
چرا چیزی نمیگی؟
نگاهی بهش کردم و از جام بلند شدم و رفتم طرف بهاره و نشستم جلوی پاش رو زمین و رو به سام گفتم:پس اینکه مثلاً الان من دستمو بذارم رو پای بهاره تو رو حشری میکنه؟
و ذستمو گذاشتم رو رون پای بهاره و شروع کردم به مالوندن....بهاره سرشو برد عقب و چشماشو بست..ساناز از جاش بلند شد و سامی گفت:خیلی زیاد!
وبعد دیگه نفهمیدم چی شد....ولی به خودم که اومدم دیدم دارم پاهای بهاره رو میبوسم و اونم دستش لای موهامه.....اون طرف هم سامی و ساناز لباشون رو لب هم بود و داشتند همدیگرو میمالوندن.آروم سرمو بردم لای پای بهاره و کسش رو از رو شرت بوسیدم...بلند شدم و لباسمو درآوردم و دیدم که بهاره هم دستشو گذاشته رو کیر سامی و داره میمالوندش....عجب کیر گنده ای داشت این مرتیکه!!!!
بهاره اومد که جورابشو دربیاره که ازش خواستم این کارو نکنه.....چون اونجوری خیلی سکسی تر بود.نشوندمش رو مبل و پیرهنشو درآوردم و اون پستونای گنده و خوشگلش رو با ولع شروع کردم به خوردن....داشت دیوونه میشد و آه و اوهش رفته بود هوا....اون طرف هم صدای آه ساناز اومد که توجه منو جلب کرد....برگشتم دیدم سامی دامن ساناز رو درآورده و از رو شرتش داره کسشو میخوره....بعداً که دقت کردم دیدم لای شرت رو زده کنار و کس هلویی زنمو داشت میخورد.
سامی حق داشت......دیدن اون صحنه منو آنچنان حشری کرده بود که نمیدونستم چیکار کنم....منم سریع رفتم سراغ کس زنش و بعد از اینکه آروم شرتشو کشیدم پایین شروع کردم به لیسیدن کسش که بوی حشری کننده ای داشت.
بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم بریم تو اتاق خواب.....اونجا تخت نرم و خوشگلی بود که میتونستیم چهارتایی باهم حال کنیم....بهاره و ساناز رفتن رو تخت دراز کشیدن و شروع کردن به ور رفتن با هم.....دست بهاره رو کس ساناز بود و دست اون هم رو پستونای بهاره و لباشون رو هم بود......من و سامی هم با لبخند داشتیم این صحنهء باحال رو میدیدیم و حال میکردیم.....بعدش دیگه طاقتم طاق شد و رفتم سراغ بهاره و پاهاشو دادم بالا و شروع کردم از روی جورابش لیسیدن ساق و رون پاش که به شدت سکسی بود.....بعدش هم کیر شق شده ام رو گرفتم تو دستم و گذاشتم لب کسش....سامی هم رفت سراغ زنم و شرتش رو داد کنار و دوباره یه کم کس ساناز رو لیسید که خیس خیس بشه و بعدش بلند شد ایستاد و کیرشو از تو شرتش درآورد.....دیدن کیرش برام خیلی جالب بود.....خیلی گنده تر از کیرهای معمولی بود.....احتمالاً ساناز خیلی حال کرده! خلاصه.....من کیرم رو آروم هل دادم تو کس بهاره....عجب نرم و داغ بود....صدای بهاره تو اون لحظه که کیرمو کردم تو کسش هنوز تو گوشمه که یه آه ناز و سکسی گفت.....ساناز هم صدای جیغش رفت هوا....معلوم بود سامی یهو کیرشو تا دسته کرده تو کس زنم و جفتمون شروع کردیم به تلمبه زدن......اون دو تاهم همدیگه رو ول نمیکردن و همه اش در حال لب گرفتن و مالوندن سینهء همدیگه بودن.
بعد از چند دقیقه من رفتم روی بهاره و اونو کشوندم رو خودم جوری که من زیر بودم و اون رو......سامی با دیدن این صحنه حسابی حشری شده بود و محکم تر کیرشو میکرد تو کس ساناز جوری که ساناز معلوم بود که هم درد میکشه و هم لذت میبره. یه کم بعد سامی کیرشو از تو کس ساناز درآورد و اومد بالاسر بهاره و در کون بهاره رو با تف خیس کرد و کیرش رو آروم آروم کرد تو کونش و دو تایی با هم شروع کردیم به گاییدن بهاره......ساناز هم اومد کنار بهاره و شروع کرد به ور رفتن با پستونای بهاره.....بعد سامی کیرشو درآورد و داد دست ساناز....اونم با ولع تمام شروع کرد به خوردن و ساک زدن.....باز هم صحنه ای بود که منو خیلی حشری کرد.....کیرمو درآوردم و بهاره رو بلند کردم و کیرمو گذاشتم تو دهنش...اونم خوب ساک میزد.....خیلی بهتر از بهاره ساک میزد و معلوم بود تو آمریکا حسابی تجربه کسب کرده.....با شنیدن آه و اوه سامی فهمیدم که داره به ارگاسم میرسه ولی مسالهء عجیب این بود که ساناز بیخیال نمیشد و به خوردن و نگه داشتن کیر سامی ادامه میداد....اونقدر ادامه داد تا آب سامی اومد....اینو از یه رد کوچیک آبش که از کنار دهن ساناز زد بیرون فهمیدم....ساناز هم همهء آبش رو خورد و قورت داد....کفرم دراومده بود....چون زنم تا حالا آب کیر منو قورت نداده بود و همه اش میگرفت رو پستوناش....این شد که کیرمو از تو دهن بهاره درآوردم و گذاشتم تو دهن ساناز و اونم شروع کرد به ساک زدن و خوردن و مکیدن کیرم......خیلی باحال تر از قبل داشت این کارو میکرد....ولی من نمیخواستم آبمو بریزم تو دهنش ...میخواستم کاری رو بکنم که تا حالا نتونسته بودم.....ووقتی دیدم بهاره داره پستونای ساناز رو میمالونه کیرمو درآوردم و رفتم پشت سر ساناز و کیرمو که حسابی خیس شده بود گذاشتم در کونش....ساناز یهو برگشت و گفت نه...ولی تا به خودش بیاد کیر من رفته بود تو کونش....بالاخره بعد از چند سال تونستم راه کون زنمو باز کنم....اونقدر فشار دادم و دادم تا آبم اومد و همه اش رو ریختم تو کونش....حالا زنم هم آب کیر قورت داده و هم آب کیر تو کونش بود و این دو تا براش تازگی داشت.....ولی از همه باحال تر سامی بود که دوباره ساناز و گرفت و خوابوند رو تخت و خودش هم خوابید روش و کیرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به دوباره گاییدن زنم....منم بی حال گوشهء تخت نشسته بودم و بهاره آروم داشت با کیرم ور میرفت و هر دو صحنهء کردن این دو تا رو تماشا میکردیم.....نزدیک به پونزده دقیقه سامی داشت ساناز رو میکرد و آخرش هم تا دید آبش داره میاد بلند شد و کیرشو گرفت رو سینهء ساناز ولیجهش آبش انقدر زیاد بود که به جای سینه،کل صورت ساناز شده بود پر از آب کیر سامی

 

کس دادن مامانم به پسر عمه ام


زنگ آخر معلم نداشتیم و زود تر تعطیلمون کردن.
یکی دو تا از دوستام گفتن بیا بریم فوتبال ولی من چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و خیلی خوابم میومد نرفتم و رفتم خونه که تا مدرسه پنج دقیقه بیشتر راه نبود.
رسیدم خونه و درو باز کردم و از پله ها رفتم بالا و رسیدم دم در خونه.
کفش مردونه دم در توجهمو جلب کرد به خصوص که مال بابام نبود. آروم کلید انداختم و رفتم تو...اومدم مامانمو صدا کنم که دیدم یه صداهایی از تو اتاق خواب میاد.....صدایی مثل آه و ناله....کیفمو گذاشتم رو زمین و آروم رفتم سمت اتاق خواب....در اتاقباز بود و من پشت دیوار خودمو مخفی کردم تا بتونم ببینم چه خبره.
وای خدای من....چی میدیدم؟
مامانم لخت رو مبل دراز کشیده بود و حمید پسر عمه ام سرش لای پاهای مامانم بود و داشت کسشو میخورد...خیلی حشری شده بودم....مامانمم که همینطور داشت آه و اووه میکرد....پسر عمه ام که ده دوازده سالی از من بزرگتر بود خیلی خونهء ما رفت و آمد داشت اما نمیدونستم که با مادرم رابطه داره.....حالا داشتم میدیدم که از جاش بلند شد و پیرهن و شلوارشو درآورد و با شرت ایستاد جلو مامانم.
مامانم گفتچرا اینو در نمیاری؟چرا اصل کاری رو در نمیاری؟اونم جواب داد:اصل کاری رو خودت باید در بیاری زن دایی!
مامانم بلند شد و رو مبل نشست و دستشو برد سمت شرت پسر عمه م.....باورم نمیشد که مامانم دست به کیر حمید بزنه. ولی داشتم میدیدم که کیر شل و آویزون حمید رو از لای شرتش درآورد و شروع کرد باهاش ور رفتن و گاهی هم دستشو خیس میکرد و دوباره با کیرش ور میرفت.....بعد یهو کیر حمید رو دیدم که داره بزرگ و بزرگ تر میشه.....مامانم گفت
آها...اینجوری خوبه!و کیر حمیدو کرد تو دهنش و شروع کرد سرشو عقب جلو کردن و ساک زدن....حمید هم سرشو میبرد عقب و هر چند ثانیه یه بار یه آهی از روی لذت میکشید.....مامان من داشت کیر پسر عمه م رو میخورد؟
باور کردنی نبود.خلاصه بعد از یه مقدار ساک زدن حمید کیرشو گرفت تو دستشو شرتشو درآورد و رفت رو مبل و پاهای مامانمو داد بالا.....وااای...حالا میتونستم کس مامانمو خوب خوب ببینم...همیشه آرزو داشتم یه بار از نزدیک بتونم کس مامانمو ببینم...چند بار هم از کنار حموم سعی کردم دید بزنم ولی نشده بود...اما حالا میتونستم ببینم و حتی ببینم که حمید چطوری داره کیرشو رو کس مامانم بازی میده....حمید خیلی جدی کیرشو گرفته بود و دم سوراخ مامانم گذاشته بودو داشت بازی میکرد...کیرشو نمیکرد تو ولی روی کس مامانم میمالوند و مامانم رو حسابی حشری میکرد.
منم خیلی حشری شده بودم و کیرم راست راست شده بودو نمیدونستم باید چیکار کنم.....حمید کیرشو یهو کرد تو کس مامانمو صدای جیغ کوچیک مامانم منو به خودم آورد. میدیدم که کیر حمید همینطور داره میره تو کس مامانمو میاد بیرون و هر دوشون دارن آه و اووه میکنن و حال میکنن.
یه مدت که گذشت حمید کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و از پشت کیرشو گذاشت دم کون مامانم و گفتالان دیگه میخوام پارت کنم!
من ترس برم داشته بود که نکنه واقعاً بخواد مامانمو اذیت کنه...ولی شنیدم که مامانم میگه:
آره....تا ته بکن تو کونم....جرم بده....با اون کیر کلفتت جرم بده
این بود که خیالم راحت شد!
حمید هم آروم آروم کیرشو میکرد تو کون مامانم و مامانم هم ها یه آه میگفت و ساکت میشد و بعد دوباره با یه ذره فشار کیر حمید دوباره احساس درد میکرد و باز ساکت میشد.چند دقیهقه طول کشید تا کون تنگ مامانم کیر گندهِ حمید رو تو خودش جا بده و وقتی که کیر حمید تا دسته رفت تو حرکت عقب جلوی کون حمید بهم فهموند که تلمبه زدن شروع شده....مامانم خیلی آروم ناله میکرد و معلوم بود که داره کیف میکنه.....میگفت:آها....بکن.....تو بلدی بکنی.....مردم کیر داییتو بکنم تو کونم نرفت.....کونمو نمیخواد
حمید هم با یه صدای سکسی گفت:
قربون این کون تنگت برم....جوووووووون
من دستم رو کیرم بود و داشتم باهاش ور میرفتم....اونا هم سرعت کارشون بیشتر شده بود و داشتن داد و هوار میکردن....فهمیدم که آب حمید داره میاد....مامانم داد میزد:
آبتو بریز تو کونم...میخوام تا خود روده هام حسش کنم....آبداغتو میخوام تو کونم بریزی
حمید هم محکم و محکم تر کیرشو فشار میداد و مامانمو میکرد و میکرد تا اینکه یهو صدای اونم بلند شد و فهمیدم که آبش داره میاد....هر بار که فشار میداد و معلوم بود داره آبشو میریزه تو کون مامان،مامانم هم یه جیغ بلند میزد...معلوم بود که حسابی داره حال میکنه.....
منم فهمیدم که الانه که کارشون تموم بشه و بیان بیرون و منو ببینن....این بود که آروم از اونجا اومدم تو هال و از خونه زدم بیرون.....بعد از یکی دو ساعت که تو خیابونا خودم رو الاف کرده بودم اومدم خونه...مامانم تا منو دید اومد و گفت
ناهار برات بکشم؟
مونده بودم چی بگم.....قیافه ش رو داشتم میدیدم و با خودم میگفتم "یعنی این همونیه که الان داشت به پسر عمه ام کس میداد؟"

 

من و مامانم

دیوونه شده بودم!
از وقتی مامانو نیمه لخت رو تختش در حال خواب دیده بودم دیوونه شده بودم!
همش فکرم این بود که یه جوری بتونم اون کس و کون گوشتالوش رو از نزدیک ببینم و لمس کنم و اون سوراخ کسش رو با کیر کلفتم پر کنم.
هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد....حتی به سرم زده بود که بیهوشش کنم و تو خواب بکنمش ولی ترسیده بودم. میدونستم که مامانم عاشق ویسکیه و حتی یه بطر ویسکی رو راحت میخوره و حسابی حال میکنه. بد فکری نبود که مستش کنم و بعدش بتونم به آرزوی خودم برسم به خصوص که از وقتی پدرم مرده مامانم تا اونجایی که من اطلاع دارم سکس نداشته و تو حالت مستی شهوت آدم هم به شدت تحریک میشه.
اون شب وقتی به مامانم پیشنهاد باز کردن ویسکی دادم اولش مخالفت کرد ولی وقتی اصرار منو دید قبول کرد. یک ساعت که از ویسکی خوردنمون گذشت یواش یواش حس کردم که هم من و هم مامانم سرمون گرم شده. پاشدم یه آهنگ از انیگما گذاشتم و نور اتاق رو هم ملایم کردم و اومدم پیش مامانم نشستم و خودمو چسبوندم بهش.....بغلش کردم و گفتم:"مامان جونم.....خیلی دوست دارم"....مامان گفت "منم همینطور پسرم.....خیلی به داشتنت افتخار میکنم."
همین!
بعدش دوباره لیوانای ویسکی بود که پر و خالی میشدند و ما هم مست و مست تر میشدیم.چند تا جوک سکسی کافی بود که منو یه کم حشری کنه و کیرم رو یه کم راست.البته خودمو کنترل کردم که مامان چیزی نفهمه.
یکی دو ساعت بعد مامانم گفت:
عجب خوابم گرفته....یواش یواش برم که بخوابم.
تا اومد بلند بشه من آروم مبل رو تکون دادم و مامان تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود که بیافته ولی من گرفتمش و خب....جایی که دستمو گذاشتم تا بگیرم جایی نبود جز رون پاش و همین خودش خیلی سکسی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم....بلند شدم و به مامانم گفتم: "بذار کمکت کنم....اینجوری نمیتونی بری تا اتاق!بازم زیادی خوردی!" و خندیدیم....خندشم سکسی بود.....وای خدای من داشتم دیوونه میشدم.
آروم زیر بغلش رو گرفتم و اونم خودشو انداخته بود رو من و با هم آروم آروم به سمت اتاق رفتیم...نقشه ام تا حد زیادی گرفته بود.....همینطور که آروم آروم میرفتیم من گاهی اوقات دستمو میبردم یه کم اون طرف تر به سمت پستونای مامانم و وانمود میکردم که اتفاقی برخورد کرده...اونم چیزی نمیگفت. تا اینکه نزدیکای اتاق آروم پامو گذاشتم جلوی پاش جوری که یه کم سکندری بخوری ولی محکم گرفته بودمش که نیفته و همین باعث شد که بازم بتونم محکم تر پستون و شیکمش رو بگیرم و فشار بدم.بهش گفتم:" اینجوری نمیشه....باید بغلت کنم"...تا مامان بیاد و مخالفت کنه زیر پاش رو گرفتم و زیر کمرش رو هم همینطور و از رو زمین بلندش کردم.مامانم با اینکه نزدیک به چهل و سه چهار سالش بود برعکس زنای هم سن و سالش چاق نبود و حسابی رو فرم بود و همین آدم رو حسابی حشری میکرد.
خلاصه که تو راه که میبردمش سمت تختش حسابی با پرو پاش بازی کردم و تا تونستم دستمو بردم سمت کون خوشگلش. دم تخت که رسیدم آروم آوردمش پایین و نزدیکای تخت و با فاصلهء نزدیک به ده سانت مونده به تخت وانمود کردم که نمیتونم و انداختمش رو تخت جوری که اذیت نشه و خودمو هم انداختم روش....وای خدای من....سینه های مامانم قشنگ دم دهنم بود....گفتم: "منم یه کمی زیادی خوردم مامان" اونم کفت "آره جونم....کمتر باید بخوری تا وقتی مامانتو میاری رو تخت انقدر باهاش ور نری!" داغ شدم از شنیدن این حرف.....ولی به روی خودم نیاوردم....دیگه کاری بود که شده بود و کاریش هم نمیشد کرد......آب از سرم گذشته بود....این شد که آروم قسمت بالای سینهء مامانم رو که لخت بود بوسیدم....وای که چه حالی کردم وقتی صدای آه مامانو شنیدم.....فهمیدم که کارم درسته و کارها همون طوری پیش میره که فکر میکردم....این شد که آروم سرمو آوردم بالا و لبای مامانمو بوسیدم....اونم دستشو گذاشت رو شونه ام و بعدش موهامو نوازش کرد و گفت:"چیه؟ دوست داری ترتیب مامانتو بدی؟"
منم گفتم:" خیلی....آخه تو خیلی خوشگلی و خیلی هم سکسی...آدم دوست داره که...." حرفمو خودش کامل کرد :" بکندت!نه؟"
خندیدم و گفتم آره!
آروم لباس مامانمو درآوردم.....باورم نمیشد که بالاخره دارم از نزدیک کس و کون مامانمو میبینم....چیزی که بار ها به یادش جق زده بودم حالا جلو چشام بود....سینه هاشو نوازش کردم و بعدش هم شروع کردم به خوردنشون جوری که حسابی مامانم حشری شده بود...تو همین حال دستمو آروم بردم سمت پاهاش و لاپاشو باز کردم و دستمو گذاشتم تو شلوارش که نخی بود و راحت دستم رفت تو و بعدش هم از رو شرتش شروع کردم به مالوندن کس مامانم.....آه و ناله های مامانم نشون میداد که حسابی داره حال میکنه.....بعد از یه مدت آروم دستمو بردم تو شرتش و خود کسش رو لمس کردم......از لای پشماش خیلی سخت بود که چوچوله اش رو پیدا کنم ولی به هر زحمتی بود پیداش کردم و دیگه ولش نکردم...مامانم حسابی داشت تکون میخورد...از زور لذت نمیدونست چه کار کنه و سینه هاش هم که تو دهن من بودند و نمیتونست زیاد جا به جا بشه.....چیز زیادی نگذشت که بدنش شروع کرد به لرزیدن و فهمیدم که به ارگاسم رسیده....بعد از این چند سال که دست و کیر هیچ مردی به کسش نرسیده بود خب طبیعی بود که انقدر زود ارضا بشه.....بعدش دیگه مهلت ندادم و لباسامو درآوردم و بعدش هم لباسای مامانمو کامل درآوردم و برش گردوندم و کونش رو گذاشتم جلو صورتم و شروع کردم به لیسیدن پروپاچه اش و یواش یواش زبونمو از لای پاش بردم سمت کسش و شروع کردم خوردن و از اون طرف هم با دستام دوباره شروع کردم به بازی کردن با چوچوله ش....آه و نالهء مامانم نشون میداد که داره حسابی حال میکنه همینطور ادامه دادم تا اینکه دوباره همون لرزش ها رو حس کردم و جیغ های وحشیانهء مامانم بازم بهم فهموند که ارضا شده.....خوشحال بودم که انقدر به مامانم حال دادم.
حالا نوبت خودم بود.
از جیب شلوارم کاندومم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم کشیدم رو کیرم و مامانمو برگردوندم به حالت طاق باز و رفتم روش و همونطور که ازش لب میگرفتم و با پستوناش بازی میکردم کیرم و گذاشتم رو کسش و آروم آروم هولش دادم تو کسش....عجب کس داغی داشت این مامانم....نمیدونستم انقدر کس باحالی داره.....داشتم تو آسمونا پرواز میکردم.....محکم و محکم کیرم و میاوردم بیرون و میبردم تو ولذت میبردم از اینکه دارم زنی به این باحالی رو میکنم.....اه و اوه مامانمم حسابی حشری ترم کرده بود تا اینکه حس کردم دارم ارضا میشم...محکم تر محکم تر و محکم تر تا اینکه فوران آب کیر بود که از کیرم میزد بیرون.....هیچوقت تو زندگیم به اون اندازه ازم آب نیومده بود......
مامانم بی حال و خوشحال دراز کشیده بود و منم روش بود...کارم تموم شده بود و داشتم با خودم فکر میکردم چه کسی میتونه تو خونهء خود آدم باشه و اونوقت بعضیا کلی وقت تلف میکنن تو خیابونا برای کس پیدا کردن....من که بعد از اون هیچوقت احتیاج به بیرون رفتن نداشتم...مامانم دم دستم بود و خودش هم از خدا خواسته که من بکنمش

 

زنم و آقای رییس

کارم تو شرکت خوب پیش نمیرفت و آقای رییس چند بار بهم تذکر داده بود که اگر پرونده ها اونجوری که باید پیگیری نشن منو هر چه زود تر از شرکت میندازه بیرون.
فکر اینکه یه روزی از اون شرکت که براش ده سال وقت و جونمو گذاشتم اخراجم کنن دیوونه ام میکرد.
تو خونه هم زیاد راجع به این مساله حرف نمیزدم و سعی میکردم زنمو زیاد ناراحت نکنم....هر چند یه چیزایی بهش گفته بودم و یه جورایی در جریان بود.
از اون طرف هم سعی میکردم که تو شرکت حسابی کار کنم و خودمو نشون بدم ولی همیشه یه بد شانسی باعث میشد که موفق نشم و از اون طرف هم بالا دستیهای آقای رییس میخواستن یه سری از نور چشمی های خودشونو بیارن تو شرکت که با این حساب عذر یه سری باید خواسته میشد و دم دست ترین آدم من بودم.
شب مهمونی فصلی شرکت در راه بود.مهمونی فصلی هر سه ماه یه بار خونهء یکی از کارمندا برگزار میشد و همه یه جورایی یه سهمی میدادن و دور هم جمع میشدن. اون فصل هم نوبت رییس بود و اینطوری که بهم فهمونده بود آخرین باری بود که باید سهم مهمونیم رو میدادم و از هفتهء بعدش از کار خبری نبود.
این بود که حسابی بیچاره شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.اعصابم ریخته بود به هم و نسرین زنم هم جریان رو فهمیده بود و خیلی ناراحت بود.
هم دلم نمیخواست تو مهمونی فصلی هم شرکت کنم هم اینکه دوست داشتم با یه سری از دوستا و همکارای نزدیکم خداحافظی کنم. تو همین دودلی بودم که نسرین هم تشویقم کرد که حتماً تو مهمونی شرکت کنیم.
خلاصه اون شب از راه رسید. من هم یه لباس خیلی معمولی پوشیدم و برعکس نسرین حسابی به خودش رسیده بود و لباس خوشگلی پوشیده بود. موهای طلاییش رو هم که رنگ طبیعیشون بود رو هم از دو طرف شونه هاش انداخته بود پایین و خلاصه خیلی ماه شده بود.
وقتی رسیدیم خونهء آقای رییس همه با دیدن من و نسرین جا خوردن....فکر کنم انتظارش رو هم نداشتن که من تو مهمونی شرکت کنم.
مهمونی نسبتاً خوبی بود و من هم خودمو طبق معمول با مشروب و سیگار سرگرم کردم و با یکی دو تا از دوستا و همکارام که باهاشون راحت تر بودم شروع کردم به صحبت کردن و بعد از حدود یه ساعت سرم گرم شده بود و مثل بقیه میگفتم و میخندیدم....آره خب حقم بود که حداقل از این مهمونی لذت ببرم.
نسرین هم با همه گرم گرفته بود و بیشتر از همه با آقای رییس بگو بخند میکردن و البته من و ابی که تو شرکت هم اتاق بودیم برای هم جوکهای هیجده سال به بالا تعریف میکردیم و در از چشم خانوما میخندیدیم.
یه مدت بعد حس کردم زیادی مشروب خوردم و باید حتماً برم و مثانهء عزیز رو خالی کنم. دستشویی خونهء آقای رییس جدا از قسمت پذیرایی بود و یه جورایی نزدیک اتاق خواب ها بود. رفتم سمت دستشویی که صدای نسرین رو از تو اتاق شنیدم. یه کم تعجب کردم ولی بعد با خودم فکر کردم که حتماً با خانوم آقای رییس داره صحبت میکنه ولی با شنیدن صدای مردونهء آقای رییس که میگفت:"حتماً...چشم...نمیذارم که اخراجش کنن" فهمیدم که نسرین و آقای رییس باهم تو اتاق هستند. رفتم نزدیک تر و شنیدم که نسرین آروم گفت:" منم همونجوری که قول دادم حتماً محبتتون رو جبران میکنم". از لای در که یه کمی باز بود نگاه کردم و دیدم نسرین جلوی آقای رییس زانو زده و داره زیپ شلوار آقای رییس رو میکشه پایین....نمیتونستم به چشمام اعتماد کنم....نسرین رو میدیدم که کیر آقای رییس رو درآورد و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن.....حس عجیبی بود.....هم داغ بودم و عصبی و هم حشری! دیدن اینکه زنم داره کیر رییسم رو میخوره خیلی حشری کننده بود....بعدش دیدم که آقای رییس هم با موهای طلایی و خوشرنگ نسرین داره بازی میکنه و بعد از یه مدت چنگ زد تو موهاشو سرشو آورد بالا و گفت: خوبه...خوبه....حالا باید کستو ببینم.
شنیدن همین حرف کافی بود که کیر منو راست کنه....همهء ترسم از این بود که نکنه کسی منو....یعنی ما رو تو اون حالت پیدا کنه! آقای رییس نسرین رو بلند کرد و به پشت گذاشتش رو تخت و دامنش رو زد بالا.شرت سیاه نسرین رو دید و لای شرت رو زد کنار و زبونش رو گذاشت رو کس نسرین و نسرین هم آهی گفت که قلب من ریخت.....یه کم که گذشت و کس نسرین حسابی خیس شد آقای رییس شرت نسرین رو از پاش درآورد و کیرشو گذاشت دم کس نسرین و آروم آروم کردش تو کسش.هر دو با هم یه "آآآآه" گفتن و باز قلب من ریخت.....کیر من هم سفت سفت شده بود و داشت هم از زور حشریت و هم از شاش میترکید......نمیتونستم این صحنه رو نبینم...نمیتونستم ول کنم و برم....زنمو میدیدم که داره به رییسم کس میده.....!
آقای رییس هم خوب و حسابی نسرین رو میکرد و حسابی کیر گندش رو انداخته بود به جون کس زن من و آخر سر هم گفت:"دارم میام" . نسرین هم گفت:"بیا....بریز توش...بریز تو کسم" لزومی نداره که بگم نسرین قرص ضدحاملگی میخوره! و خلاصه چند ضربهء نهایی کیر آقای رییس بود که محکم و محکم تر به ته کس زنم وارد شد و هر چی آب تو کمر رییس بود رفت تو کس زنم.
دیگه موندن من جایز نبود....سریع رفتم تو دستشویی و کیرمو درآوردم و دستمو کشیدم روش...همین کافی بود تا بدونم باید خودمو خالی کنم و بعد از دوبار بالا پایین کردن کیرم هر چی آب بود زد بیرون......بعدش هم مثانه م رو خالی کردم و اومدم بیرون.وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم نسرین نشسته پیش خانوم رییس و دارن میگن و میخندن!!!!
یه نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم ولی به روی خودم نیاوردم که چه چیزی دیدم.
.......
بعد از شام آقای رییس همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
"به خاطر زحمات زیادی که آقای قبادی برای شرکتمون کشیده و به خاطر حسن توجه و پشتکاری که همیشه از خودش نشون داده ایشون رو به سمت معاون اولی خودم انتخاب میکنم.از این به بعد در غیاب من ایشون رییس شرکت خواهند بود.متشکرم"

 

منصور و خاله

یکی از بزرگترین آرزوهای من این بود که بتونم یه روزی خاله م رو بکنم.البته این خاله جون یه شوهر گردن کلفت داره که اینجور که معلومه حسابی بکنه و این خاله جون رو خوب میکنه! ولی من بیچاره همینطور در آرزوی کس خاله جون له له میزدم و جق میزدم!
یه روزی مادرم صدام کرد و گفت سر راه که میری دانشگاه این پلاستیک رو هم ببر خونهء خالت....یه سری لباسه که اینجا جا گذاشته.
منم از خدا خواسته که میتونم یه بهونه داشته باشم که یه بار دیگه هم خالمو ببینم و سوژهء جق خودمو جور کنم پلاستیک رو از دست مامانم گرفتم و لباس پوشیدم و هول هول از خونه رفتم بیرون.اولین تاکسی خالی رو که دیدم یه دربست گرفتم و پریدم توش. بعد به توی اون پلاستیک یه نگاهی انداختم و کلی حالی به حالی شدم......توش یه سری از لباسها و دامنهای خاله جونم بود با یه دونه شرت سیاه از این تور دار ها و یه کرست سیاه که ست همون شرت بود......وای که داشتم دیوونه میشدم....کس خاله م رو تو اون شرت تصور میکردم و کیرم رو میمالوندم....خوب شد که عقب نشسته بودم و هر کاری میخواستم میتونستم بکنم.
یه نیم ساعتی تو ترافیک موندم تا رسیدم خونهء خالم که نزدیک دانشگاهمونه و زنگ زدم.کسی جواب نمیداد...چند بار زنگ زدم تا اینکه به کل نا امید شدم و داشتم میرفتم که یهو صدای خاله جون رو از تو آیفون شنیدم که میگفت: کیه؟خواستم بگم "من فدای اون صدای سکسیت بشم...منم!"
خلاصه گفتم منم!
خاله م گفت:"ببخشید منصور جون من تو حموم بودم و طول کشید تا بیام دم آیفون" و اف اف رو زد تا من برم بالا.
از فکر اینکه خاله تو حموم بوده و داشته اون تن و بدن باحالش رو میشسته کلی حالی به حالی شدم ......!
دم در خونه که رسیدم دیدم در بازه....یه یا الله گفتم و رفتم تو...صدای خاله م از تو حموم میومد که میگفت: "بشین خاله جون تا من بیام"......مونده بودم چیکار کنم....یه کمی نشستم و بعدش دیدم که نمیتونم تحمل کنم و دیدی نزنم. این بود که بلند شدم و رفتم سمت حموم که با یه راهروی کوچیک از هال جدا میشد. آروم آروم خودمو نزدیک کردم ....صدای دوش نشون میداد که خاله باید الان زیر دوش باشه و اینطوری مطمئن میشدم که صدامو نمیتونه بشنوه. رفتم دم در و از لای سواراخ کلید شروع کردم به دید زدن.....خیلی سخت بود که بتونم کس خالم رو از اونجا ببینم...گاهی اوقات یه تیکه از رون پاش رو میدیدم یا اون کون سفید و خوشگلش رو...ولی از کس خبری نبود.....حسابی حشری شده بودم و دستم خود به خود رفته بود سراغ کیرم که حسابی سفت شده بود و شروع کردم به ور رفتن باهاش.....تا اینکه دیدم خالم دوش رو داره میبنده....این شد که سریع خودمو از اونجا دور کردم و اومدم تو هال و نشستم رو مبل و خودمو با کتابام مشغول کردم.
خاله م اومد بیرون و رفت به سمت اتاقش و تو راه گفت:منصور جون ببخشیدا......چیزی میخوری؟چایی تازه دمه!برو واسه خودت بریز....چیزی نمیخوای؟آروم گفتم:چرا...کستو میخوام!
خاله درست نشنید چون گفت:چی؟
گفتم:
هیچی...آب میخوام.....میرم از تو یخچال برمیدارم.
و بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.....وااااای.....از تو آشپزخونه میتونستم آینهء تو اتاق خواب رو ببینم و اونجوری میتونستم خاله جونم رو ببینم که داشت خودشو خشک میکرد......آخ که چه منظره ای بود.....به حوله حسودیم میشد که میتونست رو اون تن و بدن زیبا بشینه و من نمیتونستم لمسش کنم.
پستونای خاله م خیلی بزرگ نبود...ولی نوک برجسته و قهوه ایش خیلی سکسی تر از اونی بود که همیشه پیش خودم تصور میکردم.مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یهو دیدم خالم از تو آینه داره منو میبینه!!!
سریع رومو برگردوندم سمت یخچال و آب رو از توش برداشتم و اومدم تو هال و دوباره نشستم و سرمو بردم لای کتابام...ولی فکرم همش پیش خالمو کس و پستونش بود که حسابی حشریم کردم بود.خاله جون هم بعد از یه مدت کوتاهی اومد و گفت:منصور جون بازم ببخشید.....
وقتی دیدمش نمیتونستم باور کنم....خاله م رو میدیدم که با یه دامن کوتاه کوتاه که اگر میشست من تا خود کسش رو میتونستم ببینم و یه تاپ صورتی خوشگل که با یه دولا شدن ساده پستوناش رو تا ته میشد دید اومده تو هال......
کیرم همینجور داشت سفت و سفت تر و بزرگ و بزرگ تر میشد.
-خب خاله جون درس و دانشگاه چطوره؟
-خوبه خاله جون...بد نیست.
-درس میخونی یادختر بازی میکنی ناقلا؟راستشو بگو!
-نه بابا این حرفا چیه خاله جون؟
خاله م هم یه سری تکون داد و گفت برات یه چایی میریزم و بلند شد.منم همونطور خیره داشتم به کونش نگاه میکردم که عین کون دخترای تازه بالغ بود و هیچ ایرادی نداشت…..همینطور که محو این کون تماشایی بودم دیدم که خاله م یهو گفت "خونه شده پر از آشغال" و یه کاغذ شکلات رو که رو زمین افتاده بود نشون داد و گفت "خسته شدم از بس آشغال جمع کردم" و دولا شد که اونو برداره....واااای....دیگه همه چیزش رو میتونستم ببینم......یه کون خوشگل که جلوم دولا شده بود و میشد راحت اون شرت مامانی رو دید که رنگش هم صورتی بود....گلوم خشک شده بود و کیرم سفت!!!!! خاله جون هم یه کمی فکر کنم از قصد برداشتن اون یه تیکه کاغذ شکلات رو طولش داد تا من کاملاً بتونم یه سیاحتی از اون پر و پاچهء باحالش بکنم......
بعدش هم رفت آشپزخونه و با یه سینی چایی برگشت و جلوم خم شد که من از تو سینی چایی رو بردارم...ولی من رفته بودم تو کف اون پستونا که با خم شدن خالم حسابی میشد به طور کامل زیارتشون کرد!!!!
همین طور که داشتم پستونای خاله رو دید میزدم و چشام شده بود چهار تا دستم رو بردم که چایی رو بردارم ولی اشتباه کردم و استکان چایی افتاد رو زمین.......شانس آوردم رو خودم نیافتاد وگرنه میسوختم!!!! خلاصه کلی معذرت خواهی کردم و یه دستمال برداشتم که مثلاً لک چایی رو از رو موکت پاک کنم که خالم دستمو گرفت و گفت: ول کن بابا....مهم نیست.
و یه لبخندی زد که من تقریباً داشتم از حال میرفتم.....نتونستم تحمل کنم.....سریع لبمو گذاشتم رو لب خالمو یه لب جانانه ازش گرفتم که کلی چسبید.....وقتی لبامون از هم جدا شد احساس خجالت میکردم...ولی دیدم خاله جون داره لبخند میزنه و انگار که خیلی خوشش اومده باشه این بار اون لبشو رو لب من گذاشت و......
دیگه نمیفهمیدم چیکار میکنم.....سریع دستمو بردم لای پستوناش و اونم صدای آه و ناله اش بلند شد....تاپش رو درآوردم و ربونمو چسبوندم رو نوک اون پستونای خوشگلش و شروع کردم با ولع خوردن و میک زدن و فشار دادن....انقدر این کارو ادامه دادم که خودم داشتم ارضا میشدم!! بعد از یه مدت خاله جون سرمو از رو سینه اش برداشت و شروع کرد به درآوردن لباسای من و فقط شرتم رو درنیاورد.منم رفتم سراغ دامنش و زیپش رو آروم باز کردم و از نزدیک تونستم اون شرت صورتی خوشگلش رو ببینم. دامنشو از پاش درآوردم ولی فرصت نکردم برم سراغ شرتش چون که دیدم دست خاله م رو کیرمه......از کنار شرتم دستشو برده بود تو شرتم و داشت کیرمو میمالوند....داشتم دیوونه میشدم...نزدیک بود همونجا آبم بیاد...ولی این خالهء ما بسیار کار کشته تر از این حرفا بود و اینو فهمید و زود دستشو آورد بیرون و شرتمو درآورد.......منم مهلت ندادم و شرت خالمو از پاش درآوردم و دیدم یه کس هلو جلو چشمامه......قلمبه و تر و تازه و یه کمی هم پشمالو که حسابی سکسی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم...صورتمو بردم جلو و زبونمو گذاشتم رو کس خیس خاله م و شروع کردم کسشو خوردن....جیغ و دادی بود که خال جونم راه انداخته بود....خودم هم کلی حالی به حالی شدم.خاله جون منو نشوند رو مبل و خودش هم اومد بالای سرم و پستوناش گرفت رو صورتم جوری که صورتم رفته بود لای دو تا پستونش....تو همون حال که داشتم با زبونم سینه هاش رو میلیسیدم دیدم کیرم داره میره تو کس خالم....واااااااااای...نمیشه گفت چقدر حال داد.....اون لحظه که کیرم رفت تو کس خاله م و خالهم هم با یه صدای سکسی گفت " آآه" و من دیگه داشتم میمردم....من کاره ای نبودم و خاله م داشت خودش بالا پایین میشد و بهم کس میداد....آره.....خاله جونم داشت کسشو به من میداد و من میتونستم کیرمو بکنم تو کس تمیز و باحال خاله جونم.....آرزوم برآورده شده بود......
یه کمی که گذشت من حس کردم آبم داره میاد....به خالم گفتم که دارم میام و اونم از رو کیرم آروم بلند شد و سر کیرمو گرفت و یه فشار کوچیکی بهش داد....بعداً فهمیدم این کار واسه اونه که آب آدم دیر تر بیاد و آدم بیشتر حال کنه.بعدش هم من بلند شدم و خالمو بردم کنار دیوار و شروع کردم ازش لب گرفتن و تو همون حالت پای راستشو گرفتم بالا و کیرمو گذاشتم دم کسش....احتیاج به هیچ کاری نبود...کیرم خودش رفت تو و من هم شروع کردم به تلمبه زدن و کردن خالهء سکسی و خوشگل خودم.تو همون حال بهم گفت:"حق نداری آبتو بریزی تو کسم"...فهمیدم برای ترس از حاملگی داره میگه....خیلی طول نکشید که حس کردم آبم داره میاد و کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون...همونطور که ایستاده بودم و کیرمو گرفته بودم تو دستم خالم سریع نشست جلوم و کیرمو گرفت تو دستاش و شروع کرد برام جق زدن و دهنشو باز کرد....هر چیآب داشتم ریخت تو دهنش و خاله جونم حتی یه قطره از آبم رو دور نریخت و همشو خورد و همونطور که میخورد کیرمو میذاشت تو دهنش و برام ساک میزد و انقدر این کار رو ادامه داد تا من حس کردم دیگه نمیتونم سرپا بایستم. ولو شدم رو مبل.....خاله جون هم رفت که یه موز برام بیاره تا حالم بیاد سرجاش.
لازم نیست که بگم اون روز دانشگاه که نرفتم هیچی تا بعد از ظهر و قبل از اینکه شوهر خاله م از سر کار برگرده اونجا موندم و پنج بار خاله م رو کردم......آخ که هنوزم میخوام اون کس باحال رو بکنم....آخ که کیرم هنوز هم همون کس رو میخواد.

 

شیر و کیر


عادتم این بود که هر شب قبل از خواب یه لیوان شیر سرد بخورم....بهم آرامش میداد.
بعد از اینکه نامزدیم با کامران بهم خورد خیلی از نظر روحی داغون شدم.به خصوص که کامران بی شرف تو همون دوران حسابی از من سو استفاده کرد و با وعده و وعید هاش تونست منو راضی کنه که باهاش بخوابم و در نتیجه بکارتمو ازم گرفت.
حالا من یه دختر بیست و سه ساله ام که یه نامزدی ناموفق رو پشت سر گذاشتم و پرده بکارتم رو از دست دادم و نمیدونم چیکار کنم.تنها چیزی که میتونست منو یه کم آروم کنه کارم بود که به خاطر زیاد بودنش بخش زیادیش رو میاوردم خونه و اونجا به خیلی از پرونده ها رسیدگی میکردم.
اون شب هم مثل همیشه پدرم لیوان شیر رو برام آورد و گفت "بخور دخترم.خوب بخوابی...منم دارم میرم بخوابم.زیاد خودتو خسته نکن و انقدر پشت میز چشاتو درنیار!" منم یه سری تکون دادم و تشکر کردم.لیوان شیر رو گذاشتم کنار یکی از پرونده ها و به کارهام ادامه دادم.....بعد از نزدیک به نیم ساعت حس کردم سرم یه کمی درد میکنه و خیلی خوابم گرفته.این بود که دیگه بی خیال شیر شدم و لیوان رو بردم گذاشتم تو یخچال و برگشتم تو اطاقم که بخوابم.چراغو خاموش کردم و رفتم زیر لحاف....بعد از چند دقیقه اینور و اونور شدن دیدم هیچ جوری خوابم نمیبره ولی چشامو بسته نگه داشتم تا بتونم یه کمی استراحت کنم...تو همین حالت بودم که صدای در شنیدم .ترس برم داشته بود. یه کمی گوش تیز کردم و دیدم صدای پا هم میاد....بعد از چند ثانیه در اطاقم باز شد.داشتم سکته میکردم ولی صدام درنمیومد....فکرکردم دزده یا.....چه میدونم؟ در بسته شد و یه کسی اومد نزدیک تخت من.....از ترس مونده بودم چیکار کنم.بعد از چند لحظه حس کردم این طرف کسی نیست جز بابام چون بوی ادوکلنش رو از ده فرسخی میتونستم تشخیص بدم.کنجکاو بودم بدونم بابام تو اطاق من چه کاری داره که حس کردم لحافم داره میره کنار و بعد از چند لحظه تن بابام رو پشت تن خودم حس کردم.باورم نمیشد که بابا اومده باشه رو تخت من و کنار من و دراز کشیده باشه.
مونده بودم عکس العملی از خودم نشون بدم یا نه که حس کردم دست بابام رفت سمت شلوارم و شلوارم و کشید پایین جوری که کونم لخت شده بود.....یه لحظه سردم شد ولی باز هم چیزی نگفتم و خودمو خواب نشون دادم و وانمود کردم که چیزی نفهمیدم.ولی اون موقع بود که متوجه شدم که بابام میخواد تو خواب ترتیب منو بده.
یهو یاد اون سبایی افتادم که بیش از حد خوابم میگرفت و عین جنازه میافتام رو تخت و صبح با سر درد از خواب بیدار میشدم و تا آخر روز حسابی کسل بودم....حالا میفهمم چرا.....اون شبا بابام تو اون لیوان شیر دارویی میریخت که من تو خواب سنگینی باشم و اون بتونه حسابی با من حال کنه.
اینو که فهمیدم میخواستم برگردم و بزنم تو صورتش که حس کردم یه چیز داغ لای پامه.....انقدر لذت بخش بود که بی خیال برگشتن شدم و ترجیح دادم همچنان خودمو به خواب بزنم ببینم چی میشه.....عجب کیری داره بابام...فکرشو نمیکردم مامانم انقدر خوش به حالش بشه...یه کیر کلفت و دراز که لای پای منو حسابی داغ کرده بود و آب به کسم آورده بود.بابام یه کم با لای پام حال کرد و بعدش ت همون حالت شرتمو از پام درآورد....بعدش هم آروم آرم کیرش رو گذاشت دم کسم و یواش فشار داد تو....اینجا بود که فهمیدم که بابام از جریان سکس منو کامران با خبر بوده وگرنه دختر باکره ش رو نمیکرد!
وقتی کیر بابام رو تو کسم حس کردم میخواستم از اوج لذت جیغ بزنم ولی خودمو کنترل کردم تا بابام نفهمه.اونم شروع کرد به عقب جلو کردن و بعد از یه مدت کوتاهی کیرشو درآورد....فکر کردم آبش اومده ولی بعد از چند ثانیه دوباره گذاشتش لای پام و این ابر حس کردم که روش کاندومه و با این حساب مطمئن بودم که حامله نمیشم...وقتی دوباره بابام کیرشو گذاشت دم کسم داشتم دیوونه میشدم..مدتها بود که سکس نداشتم و خیلی دلم میخواست یه کیر کلفت درست و حسابی بره تو کسم که بابام حسابی این خلا رو برام پر کرد و کیر کلفت و درازش رو به من داد....کیر بابام همینطور میرفت تو و میومد بیرون و با هر فشارش من تا آسمون میرفتم و برمیگشتم و لذت میبردم....تو همین کیف و حال بودم که دیدم انگار کیرش داره بزرگتر میشه!!!! و سرعت کارش هم بیشتر شد و فهمیدم که داره میاد.....انقدر محکم به کسم میزد که به زور خودمو کنترل کردم تا صدام در نیاد....بابام بعد از اینکه ارضا شد یه کمی کیرشو تو کسم نگه داشت و بعد از چند لحظه آروم کشیدش بیرون....و خودش هم از رو تخت رفت پایین و سروعکرد به درآوردن کاندوم و من تو همون حال آروم برگشتم تا برای یه بار هم که شده این کیر خوشگل رو ببینم و بدونم کیری که انقدر اون شب بهم حال داد چه شکلی بود.....!
اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.....فکر نمیکردم سکس باپدرم میتونه انقدر لذت بخش باشه ولی بود و .....هست!
هنوز هم گه گداری بابام شبا میاد و ترتیب منو میده و منم نیازی به خوردن شیر برای آرامش اعصابم ندارم....چون میترسم که اگر شیر
بخورم از کیر چیزی نفهمم

 

لوله کش ها و زنم

چند سالی میشه که با لیلا ازدواج کردم.همه چیز خوب و عالی بوده و مرتب و دائم هم با هم سکس داریم.ولی چیزی که هست اینه که هر دومون یه سری فانتزی های سکسی داریم که نمیتونیم انجامش ندیم.فانتزی سکسی زنم داشتن سکس باچند نفر در آن واحده و فانتزی سکسی من نگاه کردن زنمه وقتی با چند نفر دیگه سکس داره! به نظر میاد که زوج جالبی باشیم و در واقع هم همینطوره. هر چند وقت یه بار به یه بهونه ای این مساله رو تجربه میکنیم.جالب ترین باری که این اتفاق افتاد وقتی بود که لولهء آب حموم دچار مشکل شده بود و لوله کش و شاگردش اومده بودن که اونو درست کنن. از نگاههای عجیب و غریب لیلا فهمیده بودم که تو فکر چیه.دائم داشت به کیر اون دو تا نگاه میکرد و زیر لب یه چیزایی میگفت و یه دستشم روی کس و پستونش بود. فهمیدم قضیه چیه و آوردمش تو اتاق خواب و بهش گفتم:چرا هیچ کاری نمیکنی؟اگه میخوای بدی خب برو بده!
گفت:
بابا اینا که تا تو تو خونه باشی دست به من نمیزنن!
دیدم راست میگه.گفتم خب پس من وانمود میکنم که دارم میرم بیرون ولی از در پشتی میام تو. تو هم کار خودتو بکن
سرشو تکون داد و منم لباسامو پوشیدم و بلند داد زدم:
من دارم میرم.کاری نداری؟
لیلا هم از تو آشپزخونه داد زد:
نه ولی قبل از اومدن زنگ بزن که یه سری خرت و پرت میخوام بگم بخری .
اینطوری همه چیز طوری جلوه داده میشد که من دارم میرم و حالا حالا ها هم نمیام.
با لوله کش ها خداحافظی کردم و گفتم شب میرم در دکونشون و باهاشون حساب میکنم.
وقتی از در پشتی آروم اومدم تو دیدم که لیلا یه لباس خیلی سکسی پوشیده جوری که هم سینه هاش خیلی بیرون بود و هم رون پاش حسابی معلوم بود و داشت میرفت سمت لوله کش ها.
تا رسید دم در حموم لوله کش ها که رو زمین بودن یه نیم نگاهی به لیلا انداختن و سریع سرشونو برگردوندن.لیلا هم گفت: "ببخشید آقای محسنی.بعداً اگه میشه یه نگاهی هم به لولهء دستشویی آشپزخونه بندازین که آب میده" و لوله کش جوونه بلند شد و تا چشمش به سینه های درشت زنم افتاد که حسابی از زیر لباس مخملیش معلوم بودن روشو کرد اون طرف و گفت چشم خانوم دو دقیقهء بعد که کار اینجا تموم بشه میام خدمتتون و برگشت سر کارش.لیلا هم رفت تو آشپزخونه و من داشتم اون دو تا رو میدیدم که یه جورایی دارن با هم راجع به لیلا حرف میزنن و میگفتن:
-دیدی؟ بابا عجب کسیه.
-چرا تا شوهرش رفت بیرون یهو این شکلی درست کرد خودشو؟
-نمیدونم ولی فکر کنم یه جورایی مشکل دار باشه.
-یعنی جندست؟
-شاید.شاید با یه مرد دیگه هم باشه.....بالاخره زنا باید کسشونو به یکی بدن دیگه!
-کاش اون "یکی" من بودم!
-آخ گفتی....میدونی؟بلند که شدم دیدم.پستونای خیلی باحالی داره.
-جدی؟دیدی؟
-آره.....با اون لباسی که این پوشیده همه جاش معلومه
-عجب جنده ای....میگم کاش بتونیم یخ جورایی بکنیمش.
-نمیشه.....ول کن بابا یهو یارو میاد خونه دهنمونو میگاد.
-کی شوهرش؟
-آره دیگه
-شوهره اگه آدم حسابی بود که زن خوشگل و کسش رو با ما تنها نمیذاشت بره که.
-ول کن بابا....کارمونو میکنیم و میریم. من حوصلهء درد سر ندارم.
تو مین حال و احوال لیلا اومد دم در حموم و وانمود کرد که اومده یه سری از لباس های کثیف رو بندازه تو ظرف مخصوص لباس کثیفا که تو حموم بود. یه ببخشید گفت و رفت تو و پشت به اونا قرار گرفت.میدیدم که هر دوشون زیر چشمی دارن پر و پاهای لیلا رو ورانداز میکردن و دستاشون هم آروم آروم میرفت سراغ کیرشون که داشت از زیر شلوار خودنمایی میکرد.لیلا هم تیر کشندهء خودش رو به کار انداخت و دولا شد که مثلاً از تو اون جای لباسایه چیزی برداره و اینطوری اونا میتونستن کس زنمو ببینن چرا که لیلا شرتش رو درآورده بود.وقتی دولا شد اونا هم سرشونو بردن زیر تر وشروع کردن به دید زدن کس لیلا که کاملاً تیغ انداخته و سفید بود(شب قبلش قبل از اینکه من لیلا رو بکنم ازش خواستم پشمشو بزنه).
لوله کش جوونه رو کرد به اون یکی و سرشو تکون داد.اون یکی هم دیوونه شده بود و نمیدونست چیکار کنه.لیلاهم از حالت دولا در اومد و لباساشو ریخت تو اون جای لباسا و به عمد یکی از شرتاشو انداخت رو زمین.اونا با دیدن اون شرته حشری تر شدن...جوری که وقتی کس لیلا رو میدیدن انقدر حشری نشده بودن.لیلا هم آروم برگشت و خم شد تا شرتش رو از رو زمین برداره که با این کار پستونای گنده ش رو تو حالتی میذاشت که کاملاً جلوی صورت اون دو تا بود.بعد از اینکه شرتش رو هم برداشت وانمود کرد که کارش تموم شده و با یه ببخشید دیگه از اونجا اومد بیرون.قیافهء اون دو تا دیدنی بود.....هر دو حشری و شوکه بودند و البته حق هم داشتند....خب هر کسی اگر ببینه یه کس بلوری جلوش خم شده و دو تاسینهء گنده جلوش دارن میلرزن حسابی حالی به حالی میشه.
یکی از اونا به اون یکی گفت:
من میرم یه دقیقه باز دید بزنم.....خیلی حال داد
اون یکی فرصت نکرد مخالفت کنه.لوله کش جوونه بود که از حموم آروم اومد بیرون و رفت سمت هال که لیلا توش بود.لیلا هم میدونست که کارش رو درست انجام داده و واسه همین منتظر اومدنشون بود و تا لوله کش جوونه لیلا رو دید از تعجب داشت وا میرفت. لیلا کاملاً لخت رو مبل نشسته بود و پاهاشو گذاشته بود رو هم و دستشو برده بود لای پاهای رو هم اومدش و داشت کسش رو نوازش میکرد.
فاصلهء بین تعجب و حشری شدن برای لوله کشه نزدیک به چند ثانیه بود. لیلا یه نگاهی بهش انداخت و گفت:
رفیقتو صدا کن.من کیر جفتتون رو با هم میخوام.
اونم معطل نکرد و داد زد:
علی بیا!
لیلا هم آروم دستشو درآورد و به اون یارو اشاره کرد که بره نزدیک. اونم اطاعت کرد و وقتی رسید جلوی لیلا، لیلا دسشتو گذاشت رو زیپ شلوارش و آروم شروع کرد کیر طرف رو نوازش کردن.اونم یه نفسی کشید و وقتی همکارش علی هم اومد تو هال و اونا رو تو اون حالت دید با تعجب ولی حشری شده اومد جلو و لیلا هم معطل نکرد و اون یکی دستشو گذاشت رو کیر اون یکی و آروم آروم زیپ شلوار هر دوتا رو آورد پایین.....کیر ها از پشت شرت میخواستن منفجر بشن و بیان بیرون.اینجا بود که لیلا دستشو از رو کیر هردوشون برداشت و رو مبل تکیه داد و آروم گفت:"حالا کیراتونو دربیارین و بذارین اونجاهایی که دوست دارین...هر کاری که میخواین بکنین...ولی منو بکنین"
اون دو تا انقدر حشری شده بودند که نمیفهمیدن دارن چیکار میکنن....هر دو با هم کیراشونو درآوردن و تازه اونجا من دیدم چه کیرای گنده ای بودند!شق شق و گنده.یکیشون رفت سراغ کس زنم و آروم لای پاشو باز کرد و دستشو گذاشت رو اون کس سفید قلمبه که به هر کیری جون میده! و آروم شروع کرده با ناز کردن کس زنم و اون یکی هم کیرشو گرفت تو دستش و آروم برد سمت دهن لیلا. لیلا که تو ساک زدن استاد بی نظیریه شروع کرد کیر این یکی رو خوردن و اون یکی هم آروم پای لیلا رو به طور کامل از هم باز کرد و نشست جلوی پاهاش و آروم کیرشو گذاشت دم کسش و یهو و با عجله کیرشو کرد تو کس زنم.لیلا دادی زد و کیر اون یکی رو از تو دهنش درآورد و اون یکی هم شروع کرد به تلمبه زدن و همینطور کیر گندش رو میکوبوند به ته کس لیلا و لیلا همزمان با اینکه داشت حال میکرد کیر اون یکی هم تو دستش بود و داشت براش جق میزد.
مطمئناً لوله کش ها آداب کس کردن بلد نیستن و بدون ناز و نوازش و کارای این شکلی کس میکنن و براشون اصلاً طرف مقابلشون مهم نیست و همین هم لیلا رو حشری میکرد چون از این حالت سکس خوشش میومد.البته نه همیشه ولی گاهی اوقات تنوع خوبی بود.خلاصه تلمبه زدن ها همینطور ادامه پیدا میکرد و اون یکی خیلی حشری شده بود و دوست داشت هرچه زود تر بتونه کیرشو بکنه تو کس زنم ولی دوستش همچنان داشت لیلا رو میکرد.بعد از یه مدت لیلا آروم بلند شد و اونم فهمید که بایدکیرشو دربیاره چرا که نوبت دوستشه....خلاصه حالا اون یکی بود که میخواست کیرشو بکنه تو کسزنم و رفت سمت اون سوراخ بی نظیر و لیلا هم پشتشو کرد بهش تا از پشت اون کیر گنده رو تو کس خودش جابده و کیر اون یکی رو گرفت تو دستش و شروع کرد باهاش ور رفتن و ساک زدن.داشت کیری رو که تا الان تو کس خودش بود حالا میکرد تو دهنش و اینطوری میتونست مزهء کس خودش رو هم بفهمه و اون یکی هم محکم و محکم داشت از پشت ترتیب زنمو میداد و حسابی هم حشری بود.دو دقیقه نگذشته بود که دیدم اونی که داره زنمو از پشت میکنه صداش داره بلند میشه و فهمیدم داره ارضا میشه.....اونم نامردی نکرد و هر چی آب داشت خالی کرد تو کس لیلا....البته مهم نبود چون لیلا قرص میخورد ولی لیلا میخواست مزهء آب کیر رو هم بچشه....چیزی نگفت و به اون یکی اشاره کرد و اونم کیرشو گرفت تو دستش و نشست رو مبل.لیلا هم حالا با یه کیر طرف بود و رفت و آروم لای پاشو باز کرد و نشست رو کیر یارو با شروع کرد خودشو بالا و پایین کردن و همزمان با اون کیر اون یکی رو هم گرفته بود تو دستش و آروم میکرد تو دهنش و براش ساک میزد هرچند دیگه اون کیری نبود که میخواست و بعد از اینکه آبشو تو کس زنم خالی کرده بود حالا کوچیک و کوچیک تر شده بود.....لیلا همینطور بالا و پایین میشد و بعد از یه مدت صدای اون یکی هم رفت رو هوا و این بار دیگه لیلا فرصت نداد و سریع از رو کیر یارو بلند شد و نشست جلوشو کیرشو گرفت تو دستش و شروع کرد براش جق زدن و ساک زدن تا یهو دیدم که آب کیر بود که از کیر یارو میومد و تو دهن زنم میرفت و تمومی هم نداشت.....نزدیک به یک دقیقه از کیر این پسرهء لوله کش داشت آب میومد و لیلا همشو میخورد و کیف میکرد.....وقتی هم که کارش تموم شد آروم کیر یارو رو گذاشت لای پستوناش و براش کیرشو مالوند و پسره هم نیمه جون رو مبل ولو شده بود.
اون شب که رفتم دکون این لوله کش ها تا باهاشون حساب کنم هردوشون زیر زیرکی میخندیدن و فکر میکردن من از هیچ چیزی خبر ندارم.منم همینو میخواستم و وقتی پولشونو دادم و تشکر کردم بهشون گفتم:
خانومم خیلی از کارتون تعریف میکرد و میگفت شما واقعاً عالی هستین.

 

من و همایون


نمیتونستم حتی یک لحظه هم از فکرم بیرونش کنم و نمیتونستم به خودم بقبولونم که دارم بهش فکر میکنم.آخه من چرا باید اون لحظه اونجا باشم؟ چرا؟
چرا دقیقاً همون لحظه؟ و چرا باید اون حرکت رو ببینم که با زندگیم بازی کنه؟
اون روز حال خوبی نداشتم و کلاً احساس کسالت میکردم. پسرم با دوستش اومدن خونمون و رفتن تو اتاق که مثلاً با هم درس بخونن...باید اقرار کنم که از این همایون خیلی خوشم میومده.....درسته که جای مادرشم ولی یه جورایی پسر سکسی و خوشگلیه و من خیلی از وقتا با خودم فکر میکرد کاش جوون بودم و میتونستم دلشو به دست بیارم....میدونستم که شهرستانیه و به خاطر درس اومده تهران و تو یه مکانیکی هم کار میکنه تا کمک خرجی براش باشه.کلاً بچهء با استعداد و اهل کاری بود و هیکل مردونه ای داشت و بیشتر به مردای میانسال شبیه بود تا یه پسر دانشگاهی بیست و چند ساله.
اون روز اونا تو اتاق بودن و پشت کامپیوتر نشسته بودن و منم تو آشپزخونه مشغول کارای خودم بودم.علی پسرم اومد بیرون و به من گفت:"مامان چایی داریم؟" منم گفتم "الان براتون دم میکنم" و اونم رفت....بعد از چند دقیقه که سماور روشن بود و چایی رو تو قوری ریختم رفتم ازشون بپرسم با چاییشون شیرینی هم میخوان یا نه. وقتی در زدم و رفتم تو دیدم فقط همایون تو اتاقه و دستشو گذاشته رو کیرش و تا منو دید دستشو از اونجا برداشت و سریع بلند شد....ولی همین کارش بیشتر کیرشو در معرض دید گذاشته بود و منم حسابی شوکه شده بودم با دیدن کیر به این گندگی....چند لحظه سکوت بینمون برقرار شده بود که علی اومد پشت سر من...بهش گفتم "کجا بودی؟" گفت "دستشویی بودم مامان"...منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم "اومدم بگم چایی حاضره شیرینی هم میخورین براتون یبارم یا نه؟" علی هم یه نگاهی به من انداخت و گفت "آره...چرا که نه؟" بعد به همایون گفت "میخوریم دیگه نه؟" اونم به من نگاه کرد و با یه لبخند که دل منو اسیر خودش کرد گفت "مگه میشه دست شما رو رد کرد؟شما هر چی لطف کنید ما میخوریم."
اومدم بیرون. چشام سیاهی میرفت و نمیتونستم تصویر اون لحظه رو از جلو چشام دور کنم. چرا درست تو اون لحظه دست همایون رو کیرش بود؟داشت میخاروندش؟ پس چی؟چرا انقدر کیرش گنده بود؟
ولی بیشتر از اینکه این سوالا تو ذهنم باشه شهوت دیدن کیر همایون تو فکرم بود و این که کاش میتونستم حتی برای یک بار هم که شده کیرشو از نزدیک ببینم و بتونم لمسش کنم.
چند روز از این اتفاق گذشت و من هر شب خواب کیر گندهء همایون رو میدیدم....یه بار هم که شوهرم اومد که منو بکنه خودمو زدم به سر درد و بهش ندادم....نمیتونستم دیگه کیر شوهرم رو ببینم و تحمل کنم.
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم...هر جوری بود فهمیدم مکانیکی ای که همایون توش کار میکنه کجاست و یه روز پاشدم رفتم اونجا.....بعد از ظهر خرداد ماه بود و هوا حسابی گردم بود....منم یه پیرهن نازک پوشیدم و یه مانتوی نخی و یه شال کوچیک که هر دو دقیقه یه بار از سرم میفتاد....حسابی هم به خودم رسیدم...جوری که بعد از سالها نگاه حشری خیلیا رو تو خیابون رو خودم حس کردم و این برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود.
بعد از اینکه به اون مکانیکی رسیدم یه کمی ایستادم تا خود همایون رو ببینم و مطمئن بشم. وقتی دیدمش قلبم داشت میومد تو دهنم.....باورم نمیشد که خودش باشه.....اون هیکل مردونه و خوشگلش رو داشتم میدیدم و اون دستای بزرگ و قشنگش رو که سیاه بودن.یه کلاه هم رو سرش بود و داشت با ماشین یکی از مشتریا ور میرفت.وقتی کارش تموم شد و اون مشتری رو راه انداخت و رفت منم ماشینمو روشن کردم و رفتم سراغش....وقتی رسیدم دم پای همایون وانمود کردم که نمیدونستم اون اونجاکار میکنه....اولش همایون یه کم خجالت کشید ولی تا دید من اصلاً برام مهم نیست سعی کرد به روی خودش نیاره.گفتم "آقا همایون ببخشید....این ماشین گاهی اوقات ریپ میزنه میشه یه امتحان بکنین؟" اونم خندید و گفت "بله خانوم حتماً...ببخشید که من سر و وضعم مناسب نیست" منم آروم گفتم "خیلی هم خوب و مناسبه.....عالیه!" همایون یه کمی هاج و واج منو نگاه کرد و بهد سوار ماشین شد و روشنش کرد و بعد رفت کاپوت ماشینو زد بالا و شروع کرد به وارسی کردن. بهش گفتم:"عجب هوای گرمی....تابستون زودتر از همیشه اومده" همایون گفت"میل دارین براتون یه آب خنک از تو یخچال بیارم؟" گفتم:"بله مرسی...لطف میکنی همایون جان!"....سرخ شده بود وقتی بهش گفتم همایون جان....رفت تو مغازه و با یه لیوان آب برگشت.میدونستم باید چیکار کنم ...آب رو گرفتم و طوری شروع کردم به خوردن که آب از تو دهنم یه کمی بریزه بیرون و بیاد از تو مانتوم بره سمت سینه هام.....وقتی لیوان رو از دهنم جذا کردم هنوز لبم خیس بود و زبونمو درآوردم و دور لبم و با زبونم خشک کردم.....حس کردم همایون خشکش زده....بهش که نگاه کردم از اون حالت اومد بیرون و رفت سمت ماشین....بهش گفتم "ببینم همایون جان اینجا صندلی نیست من بشینم...خسته شدم" همایون اومد طرفم و گفت "تو مغازه پشت یه ماشینی رو درآوردیم و به عنوان مبل ازش استفاده میکنیم....البته یه مقدار کثیفه و برای خانوم متشخصی مثل شما خوب نیست....ولی اگر دوست داشته باشین میتونین برین اونجا" خودمو زدم به خنگی و گفتم "کجاست؟" باهام اومد و راهو نشونم داد....عالی بود....یه جایی که در داشت و کسی هم نبود.نشستم و دگمه های مانتومو باز کردم....جوری که پیرهن گشادم کاملاً معلوم بود و چون دگمه هاشو خوب نبسته بودم چاک سینه م هم زده بود بیرون.بهش گفتم:"الان تعطیل میکنین؟" گفت:"الان کسی نیست.....منم میخواستم تعطیل کنم" بهش گفتم "پس در ماشین و قفل کن و مغازه رو هم ببند و بیا اینجا....راجه به علی میخوام باهات حرف بزنم" اونم یه "چشم" گفت و رفت...بعد از یه مدت کوتاه وقتی برگشت من مانتومو درآورده بودم و دگمه های بالای پیرهنم رو هم باز گذاشته بودم تا پستونام بیشتر معلوم باشن.تا منو تو اون حال دید اول تعجب کرد و بعد بدون اینکه به روی خودش بیاره اومد و نشست.....گفت:"من در خدمتم"....بهش نگاه کردم و گفتم "من درخدمتم.....من!...من در خدمتتم الان....تو هر کاری بخوای میتونی الان با من بکنی" داشت با چشای گرد شده از تعجب منو نگاه میکرد و از جاش بلند میشد که دستاشو گرفتم و با صدای سکسی خودم که میدونم چطور مردا رو خر میکنه بهش گفتم "من از وقتی دستتو رو کیرت دیدم شبا خوابم نمیبره.....الانم تنها دلیلی که منو کشونده اینجا دیدن گل روی همین کیرته شازده" بریده بریده گفت:"ولی شما مادر دوست منین...من نمیتونم با شما..." امونش ندادم و کشوندمش سمت خودمو در گوشش گفتم "مگه مادرا دل ندارن؟ از اون مهم تر مگه مادرا کس ندارن؟چرا میرین دنبال دخترایی که از ترس پاره شدن پرده شون بهتون نمیدن....من الان اینجا همه کاری برات میکنم...کیرتو هر جایی که بخوای میذارم" گفتن همین جمله ها حسابی حشریش کرده بود و کیرش سفت سفت شده بود....لبمو گذاشتم رو لبشو دستشو بردم سمت پستونام....اونم ماهرانه شروع کرد به بوسیدن من و ور رفتن با پستونام....بعدشهم بلند شد و پیرهنشو درآورد و خواست زیر پیرهنشم دربیاره که کشوندمش پشت خودم و دستشو گرفتم و بردم سمت کسم که از زور شهوت خیس شده بود.....از روی شرت یه کمی کسم رو مالوند که حسابی داغ شدم و بعدش از کنار شرتم دستشو برد تو و شروع کرد به مالوندن و ور رفتن با کسم که منتظر ورود یه مهمون جدید بود....یه مهمون جدید به اسم "کیر آقا همایون"....تو اوج لذت بودم و داشتم حال میکردم ولی هنوز از اون کیر عظیم خبری نبود....این بود که برگشتم و دستمو بردم سمت شلوارش.....کمر بندشو باز کردم...اونم زیر پیرهنشو درآورد و تونستم بدن بی نقصش رو ببینم....سرمو گذاشتم رو سینه ش و شروع کردم به بوسیدن سینه ش و اومدم پایین تر روی شکمش و همزمان با این کار زیپ شلوارش رو هم پایین آوردم و رسیدم به شرتش......با زبونم که رو شکمش داشت مالیده میشد اومدم پایین تا رسیدم به شرت سیاهش و زبونم رو از لای شرتش بردم تو...اولش کش سفت شرتش مقاومت میکرد ولی من به زور دهنمو بردم تو....دیوونه بودم.....رسبدم به سر کیرش که صدای همایونو شنیدم که میگفت:"آه....واای...جوون...بخورش" و منم شرتش رو کشیدم پایین و از نزدیک شروع کردم به زیارت کردن این کیر بزرگ و استثنایی. از بالا تا پایین براش لیسیدمش و حسابی با زبونم و دستم براش جق زدم و بهش حال دادم.....نمیفهمیدم چقدر زمان گذشت.....فقط همینو فهمیدم که یهو دهنم پر شد از آب داغ همایون که پشت سر هم میومد تو دهنم و من تشنه رو سیراب میکرد.....عجب آب خوشمزه ای....آب شوهرم زیاد جالب نبود و آب اون مردایی رو هم که دور از چشم شوهرم باهاشون سکس داشتم رو نخورده بودم....ولی این پسر جوون آب جوونونه ای هم داشت که من پا به سن گذاشته رو هم جوون و شاداب میکرد...... حسابی که آبش اومد و راحت شد باز هم براش کیرشو خوردم و ناز کردم تا آرومش کنم....بعدش هم پاشدم و دهنمو شستم و دوباره اومدم سراغش.....این دفعه اون بود که شروع کنندهء همه کار بود.....منو نشوند رو مبل و خودش رفت رو زمین نشست و سرشو برد لای پاهام.....با زبونش برام شروع کرد به حال دادن به کس بی جون من که مدتها بود رنگ یه کیر درست و حسابی رو به خودش ندیده بود.....با این کارش حسابی کشم تر و تازه شد و انگار از قصد داشت کسم رو آمادهء ورود مهمان دعوت شده میکرد.....ولی هرچی جلوتر میرفت من بیشتر داشتم دیوونه میشدم و انقدر با زبونش با کس من ور رفت و ور رفت که به انفجار ارگاسم رسیدم.....سرم داغ شده بود و بدنم مور مور میشد....تازه انگار یادم اومده بود که ارضا شدن چه طعمی داره....وقتی چند ثانیه از ارضا شدن من گذشت انتظار هر چیزی رو داشتم جز اینکه من و برگردونه و با زبونش شروع کنه به لیسیدن کونم...داشتم از خوشی میمردم.....یعنی انقدر حشری کننده بودم که داشت کونمو میخورد؟ با زبونش همه جای باسن هامو لیسید و از سوراخ کونم هم نگذشت و حسابی با زبونش اونجا رو هم خیس کرد.....بعدش بلند شد و رو زانو هاش نشست و کیر گندشو گذاشت دم کونم و گفت:"خودتون گفتین همه کاری میتونم بکنم...نه؟" گفتم "آره عزیزززززز....تو بزن منو بکش.....تو هر کاری بخوای میتونی بکنی" اونم معطل نکرد و کیرشو کرد تو کونم.....انقدر ماهرانه و با سرعت که فقط یک لحظه درد داشتم و بقیه ش همه خوشی بود و لذتوووووولی جیغی که زدم گوش خودم رو هم کر کرد چه برسه به اون!!!! اونم شروع کرد به کوبوندن کون بی تاب من و همبنطور کون من و با کیر کلفت خودش پر و خالی میکرد....بعد از یه مدت کیرشو درآورد و منو برگردوند و خودش هم ایستاد. حالا نوبت کسم بود....بابا جون من میخوام که تو کیرتو بکنی تو کسم....میخوام بهت کس بدم آخه چرا نمیفهمی؟ ولی اون کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد عقب جلو کردن....یه ذره طول کشید تا با ریتم کارش آشنا شدم و تونستم همزمان با عقب جلو کردن های اون زبونم و رو نوک کیرش بچرخونم و بهش حال بدم....یه کم بعد من رو به دیوار ایستاده بودم و اونم یه پای منو با دستش بالا نگه داشته بود و کیرشو گذاشته بود دم کس تشنهء من.....آروم آروم کیرش رفت تو کسم و منم آروم آروم پرواز میکردم.....اونقدر این حالت لذت بخش بود که هنوز هم که هنوزه برام قابل فراموش کردن نیست......همایون استادانه کس میکرد......تو زندگی چهل و سه ساله م تا حالا کسی منو اینطوری نکرده بود...انقدر با حساب و کتاب و انقدر با تحمل و از همه مهم تر این بود که کیر هیچ کسی به گندگی و باحالی کیر این پسرک نبود.
تلمبه زدنای همایون نزدیک به پنج دقیقه طول کشید و وقتی حس کردم که آبش در حال اومدنه خودمو محکم تر بهش میکوبوندم و میگفتم:"آبتو بریز تو کسم....جر بده کسمو....آبتو بریز توووش" واونم همین طور ادامه داد و دادو منو کرد و کرد تا حس کردم تو کسم قیر داغ ریختن....آبش این بار داغ تر از دفعهء قبل بود که تو دهنم اومده بود.....وقتی آبش میومد محکم تر و محکم تر ضربه میزد و من حال بیشتری میکردم....بعدش هم کیرشو از تو کس جرخوردهء من آورد بیرون و رفت رو همون مثلاً مبل نشست.
من همونجا رو به دیوار ایستاده بودم و غرق در لذت بود....پامو آوردم پایین و با دستم کسم رو نوازش کردم.همایون گفت:"نمیدونستم کس مامان دوستم انقدر میتونه باحال باشه" و من آب کیرشو حس میکردم که از کسم میزنه بیرون و از لای پام داره میاد پایین.

 

من و دوست شوهرم

شرط رو باخته بودم و هر جور که بود باید اون کار رو میکردم. خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم....باید به دوست نوید، شوهرم کس میدادم...آخه چطور ممکنه؟ به خاطر یه شرط ساده؟ البته بگذریم از اینکه منم شرط گذاشته بودم که در صورت باختن شوهرم اونم باید خواهر منو میکرد ولی به هر حال اون خواهرم بود و نه دوستم.....چاره ای نداشتم....قرارمون هم این بود که نوید دوستش رو خبر کنه و خودش هم بره قایم بشه و من هم فرهاد دوستشو تحریک کنم و خلاصه بهش کس بدم و نوید هم تماشا کنه و اینجور که خودش میگفت حال کنه.
زنگ رو که زدن من رفتم دم در و در و باز کردم....فرهاد تا چشمش به من افتاد که با دامن کوتاه و یه تاپ لختی اومدم درو باز کردم جا خورد...ولی به روی خودش نیاورد و گفت:"سلام طاهره....خوبی؟" منم گفتم:"سلام.بیا تو....".فرهاد یکی از نزدیک ترین دوستای نوید بود و سالها بود که همدیگرو میشناختن. وقتی اومد و درو بستم بهش گفتم "چیزی میخوری برات بیارم؟" اونم گفت نه و رفت نشست تو هال مثلاً منتظر نوید....منم رفتم کنارش نشستم و یه لبخند معصومانه ای زدم و دیدم که نوید داره یواشکی ما رو میپاد....قلبم محکم داشت میزد و نمیدونستم چیکار کنم.
فرهاد پرسید "نوید کو؟" منم صدامو یه کم سکسی کردم و گفتم:"نوید براش کار پیش اومد و رفت بیرون....بهم گفت که بجای اون ازت معذرت خواهی بکنم"....فرهاد هم دستپاچه شد و بلند شد و گفت:"خب پس...چیزه...منم چون کار دارم باید برم...سلام منو به نوید برسون".....دقیقاً بالای سر من بود و من یه کمی که دولا میشدم میتونست قشنگ منظرهء پستونام رو جلو چشماش داشته باشه....برای همین یه کمی سرم رو آوردم جلو تر و همونطوری که نشسته بودم بهش گفتم "حالا چه عجله ایه.....من گفتم اگر میشه یه دقیقه بمونی و یه نگاهی به تخت نیلوفر(دخترم) بندازی...چون یکی از پایه هاش لق شده.".....داشتم قشنگ میدیدم که کیرش داره بزرگ و بزرگ تر میشه...خودشو کنترل کرد و گفت "ها...باشه....اوکی"...منم خندیدم و بلند شدم که بریم سمت اتاق دخترم...دوست نداشتم با دوست شوهرم رو تختخواب خودمون سکس داشته باشم....میدونستم که برخلاف شرطمون بود ولی حالا اینجا من بودم که تصمیم میگرفتم و نوید رو در مقابل عمل انجام شده قرار میدادم و از این بابت خوشحال بودم.
وقتی وارد اتاق شدیم حس کردم که نوید هم تا پشت در اومد....فرهاد یه نگاهی به تخت انداخت و گفت: کدوم پایهء تخت؟ منم تا موقعیت رو مناسب دیدم سریع دامنو درآوردم و چون شرت کلاً پام نبود کسم رو در معرض دید گذاشتم....البته چون پشت سر فرهاد بودم اون ندید که من دارم لخت میشم و وقتی برگشت و دید من نیمه لخت جلوش ایستادم زبونش بند اومد....تا اومد حرف بزنه بهش گفتم:"ششش...ساکت باش....چیزی رو که باید یه نگاه بهش بندازی و درست بکنیش اینه" و دستمو گذاشتم رو کسم. رفتم رو تخت و نشستم....اونم اومد جلو و فهمیدم که درست داریم پیش میریم.....یه لبخندی هم زد و دستشو گذاشت رو شونه ام و منم زیپ شلوارشو کشیدم پایین و از تو شرتش دستمو گذاشتم رو کیرش که داغ بود ولی شل بود.....وقتی آوردمش بیرون دیدم اونقدرا هم که فکر میکردم بزرگ نیست.
یه ذره جا خورده بودم. ولی برام مهم نبود....مهم این بود که شرط رو باخته بودم و باید به فرهاد کس میدادم!برای همین کیرشو گرفتم و شروع کردم به مالوندن و خوردن و براش یه ساک اساسی زدم.
بعدش هم فرهاد لباسشو درآورد و منم تاپمو درآوردم.فرهاد طاقباز رو تخت دراز کشید و از من خواست کسمو بذارم رو دهنش و خودمم برم سمت کیرش....منم براش میمالوندم و میخوردم که یهو حس کردم یه چیز نرمی رو کسم کشیده شد.....واااااای..تمام تنم به لرزه افتاد.....زبون فرهاد رو کسم بود و آروم آروم داشت رو چاک کسم بالا پایین میرفت و منو دیوونه میکرد....تو این بالا پایین رفتنا هر بار که به چوچوله ام میخورد من یه آه کوچیکی به طور ناخودآگاه از دهنم در میرفت....خیلی دوست داشتم سر و صدا نکنم چون یه جورایی بدم میومد که نوید هم داره ما رو میبینه و فکر کنه من دارم خیلی حال میکنم....ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم ....حسابی حشری شده بودم.
فرهاد که حسابی کسمو خورد و خیسش کرد ازم خوست که بلند شم و به پهلو بخوابم....تا این کار و کردم اونم سریع پای راستمو داد بالا و کیرشو گذاشت دم کسم......آروم آروم کرد تو کسم و من تازه فهمیدم کیر یعنی چی...اون چیزی که تو دهنم گذاشته بودم یک سوم این چیزی نبود که الان تو کسم بود......فرهاد هم آروم آروم هی کیرشو میکرد تو کسم و من با خودم داشتم فکر میکردم چرا این کیر انقدر بزرگه که این همینطور میکنه تو کسم و تموم نمیشه!
فرهاد هم بعد از اینکه کاملاً کیرش رو تو کسم برد و تا دسته کرد تو یه فشار کوچیکی داد که منو دیوونه کردو جیغم رفت هوا.....تا حالا هیچ کیری تا اینجا تو کسم نرفته بود تو و فکر اینکه این تازه از پشت داره منو میکنه و پوزیشن خوبی برای تا ته کردن نیست داشت دیوونه ام میکرد.....فرهاد هم از حالت دراز کش دراومد و به حالت نیمه ایستاده شروع کرد به تلمبه زدن و با هر بار فشار کیرش تو کس تنگ من، من به آسمونا میرفتم و برمیگشتم.
تا حالا هیچ کیری تو کسم انقدر بهم حال نداده بود و همینطور که جلو تر و جلوتر میرفتیم من بیشتر حس میکردم که دارم به ارگاسم میرسم....فرهاد همینطور داشت منو میکرد و قربون صدقهء کس تنگم میرفت.....بهش گفتم:"آها.....همینطوری....بکن.....بکن منو.....دارم میام....ادامه بده....واای....جووون......محکم.....آها.....آآهاااا.....وااااااااااااااااای...." وبه ارگاسم رسیدم...داشتم از خوشی میمردم.......چه کیفی کردم....ولی بازم دوست داشتم اون به کارش ادامه بده.....فرهاد هم میدونست باید چه کار کنه.برای همین هم کیرشو درآورد و خوابید رو تخت و بهم گفت برم رو کیر گنده ش بشینم....منم عین یه اسیر اطاعت کردم و رفتم روش و آروم کیر خوشگل و نازش رو گذاشتم دم کسم و با دست نگهش داشتم و آروم آروم نشستم روش ولی وقتی تا ته رفت تو باز دوباره حس کردم دارم رویا میبینم......مگه میشه کیر کسی تا این اندازه بزرگ باشه؟ بالاخره من به غیر از شوهرم با چند نفر دیگه هم سکس داشتم و کس و کونم رو از کیر خیلیا پر کردم ولی این فرهاد کیر گنده یه چیز دیگه بود.
حسابی که کیرش رفت تو کسم منم خم شدم روش تا اون بتونه تلمبه شو بزنه و کیر گنده شو تو کس تنگ من عقب جلو کنه....از زور درد و خوشی داشتم میمردم....به خصوص که همزمان با این کارش پستونام حسابی بالا و پایین میشد و میخورد به لب و دهن فرهاد که زبونش رو هم درآورده بود تا اونا رو بلیسه.....برام دیگه مهم نبود که نوید داره نگاه میکنه یا نه...مهم این بود که من داشتم حال میکردم و با این کیر گنده داشتم زندگی دوباره میگرفتم.
تلمبه زدنای فرهاد همراه با مالوندن من بود رو قسمت بالای کیرش و اینجوری چوچولهء من هم میتونست حسابی من و تحریک کنه....گاهی اوقات هم پشمای بالای کیر فرهاد میگرفت به چوچوله م و منو دیوونه تر میکرد و فرهاد هم با کیرش داشت منو میکرد و میکرد و جرم میداد......حس کردم کیرش تا توی شکمم داره میره و به دل و روده م میخوره ولی همزمانی این برخورد کیر با ته کسم و مالش چوچوله م با پوست بالای کیر فرهاد حسابی حشریم کرده بود و داشتم برای بار دوم ارضا میشدم.....و طولی نکشید که دوباره حس کردم دارم منفجر میشم و تمام بدنم داره میلزره....این بار بر عکس بار اول مدت ارگاسمم خیلی کوتاه تر بود ولی ناخودآگاه و غافلگیرانه.....
بعد از اون فرهاد منو بلند کرد و کاری کرد که تا حالا ندیده بودم و تجربه هم نکرده بودم.بالش رو از رو تخت برداشت و گذاشت پای تخت و جوری سرم رو گذاشت رو بالش که کسم بیاد روی تخت و بتونه باز هم کیر گنده شو بکنه تو کس تنگ و پاره پورهء من......اولش احساس کردم خیلی زود گردن درد میگیرم ولی وقتی دوباره طعم داغ و شیرین کیر فرهاد رو تو کسم حس کردم تمام فکرا از سرم رفت بیرون و پاهامو تا اونجایی که میتونستم از هم دور کردم و کیر فرهاد رو تو کسم جا دادم.
همینطور ادامه پیدا میکرد این سکس ما و من یه لحظه نوید رو پشت در اتاق دیدم که داره ما رو نگاه میکنه و دستش هم رو کیرشه....فکر میکردم دیدن این صحنه ها بیشتر از اینکه حشریش کنه باعث حسادتش بشه ولی دیدم شوهرم با دیدن منظرهء کس دادن من به دوست صمیمیش خیلی داره حال میکنه.
فرهاد هم همینطور به کارش ادامه میداد و انگار قصد ارضا شدن نداشت......بهش گفتم:" حال میکنم که زود آبت نمیاد" اونم گفت" حیفه....تا حالا سه بار داشتم میومدم.....ولی حیفه این کسه که به این زودیا ولش کنم"...خواستم بهش بگم "بازم میتونی منو بکنی" ولی حس کردم شاید بهتره بعداً این حرفو یه موقعی بهش بزنم که نوید بینمون نیست! یا بهتر بگم پشتمون نیست...برای همین گفتم:" بکن...بکن....جرم بده.....همهء کسم مال توئه.....آبتو میخواد...کس من آب کیر تو رو میخواد بخوره"...انگار گفتن این جمله ها حسابی حشریش کرده بود چون کیرشو درآورد و سر کیرشو فشار داد تا آبش نیاد و گفت: "بیا خانوم...اینم بار چهارم......ولی من تا تو رو از پشت نکنم ول کن نیستم" منم همونطور که بر میگشتم تا اون بتونه از پشت منو بکنه بهش گفتم:"هر جور دوست داری بکن......کس من آب تو رو میخواد" فرهاد هم کیرشو گرفت تو دستش و اومد پشت سرم و لای پام رو باز کرد......انگشتشو گذاشت لای چاک کسم و شروع کرد بالا پایین کرد که خودش حسابی بهم حال داد و بعدش هم با دو تا انگشتش سوراخ کسم رو باز کرد و کیرشو کرد تو کسم.....این بار اونقدر محکم کرد که دادم رو بلند کرد.....هم دردم اومده بود و هم داشتم حال میکردم.....اونم حسابی میکرد و میکرد.
یهو حس کردم کیرش داره قلمبه میشه و باد کرده.....حالا هم کلفت تر از قبل بود و هم دراز تر و یه حسخاصی بهم دست میداد.....داشتم دوباره ارضا میشدم.....فرهاد محکم تر و محکم تر کیرشو میکوبوند ته کسم و من جیغ میزدم و لابلای داد و بیداد خودم آه و اوه فرهاد رو هم میشنیدم....بدنم داشت میلرزید و دوباره ارگاسم اومده بود سراغم که حس کردم کسم داااااااغ شده.....آره....آب فرهاد زده بود بیرون و با هر بار فشار فرهاد هم کیرش کسم رو نوازش میداد و هم من بیشتر حال میکردم و هم مدت ارگاسمم بیشتر میشد و هم اینکه این آب کیر داغ داشت منو حشری تر میکرد....یه جوری که نمیتونستم چیزی رو ببینم...چشام سیاهی میرفت و حرکت خون تو رگهای سرم رو قشنگ حس میکردم......مدت ارضای فرهاد اگر حدود ده تا پونزده ثانیه طول کشید و همراه بود با نزدیک به هفت بار جهش آب کیرش برای من نزدیک به یک ساعت طول کشید....انگار همه چیز حرکت آهسته شده بود و کس بیچارهء من وقتی ظرفیت اون همه چیز با هم رو تو خودش نداشت همزمان با بیرون رفتن کیر فرهاد از کسم بیشتر آب کیرش رو هم از خودش داد بیرون.....حس کردن آب کیر فرهاد که از لای پام داشت میرفت پایین و لای رون هامو قلقلک میداد لذتی داشت که باعث شد سرمو بیارم پایین و همونطور کونم رو تو هوا نگه دارم تا هر چقدر آب قرار تو کسم بمونه،بمونه و هر چقدر هم که باید خارج بشه، بریزه بیرون....البته نگران ملافهء تخت دخترم هم بودم....ولی مهم نبود.....عوضش میکردم...تازه اون خودش به زودی همچین چیزایی رو رو همین تخت تجربه خواهد کرد و اون روز از اینکه زنه و میتونه تا این اندازه از وجود یه کیر گنده تو کسش لذت ببره خدا رو شکر میکنه.

 

من و کس مامانم

وای خدای من،همه شون اینجان! همهء اون شرت و کرستایی که مامانم میپوشه اینجان و من الان میتونم همه شون رو لمس کنم...بهشون دست بزنم و اونا رو تو تن مامان خوشگلم تجسم کنم.
این سیاهه خیلی سکسیه و اون آبیه خیلی نازه و من کیرم همینطور بلند و بلند تر میشه و هر ثانیه بیشتر از ثانیهء قبل دوست دارم کس مامانمو جلو کیرم داشته باشم تا بتونم بهش بفهمونم اونی که بابا میذاره تو کسش کیر نیست و این کیر واقعیه!
داشتم باهاشون ور میرفتم و تو خیال خودم اونا رو تو تن مامانم تجسم میکردم.....اون سیاهه رو برداشتم و جلو صورتم گرفتم و داشتم حسابی لذت میبردم که حس کردم یکی پشت سرمه.....وای خدای من....خود مامانم بود که با یه نگاه عجیبی داشت منو نگاه میکرد....بهم گفت: "تو اینجا داری چیکار میکنی؟ با لباس زیرای من چیکار داری؟"
زبونم بند اومده بود و شرته رو انداختم زمین و از جام بلند شدم. ولی کاش این کارو نمیکردم چون دیدم کیر شق شده ام حسابی داره از پشت شلوار خود نمایی میکنه!
مامانم با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به کیرم انداخت و گفت:
تو.....یعنی....
بعد سعی کرد خودشو مسلط کنه و داد زد:
"اینجا چیکار داری؟چرا اومدی سر لباس زیرای من؟"
منم طاقتم طاق شده بود و رفتم سمت مامانم و گفتم: "اومدم اینجا چون دوست داشتم ببینم شرت و کرستت چه شکلیه مامان"
"یعنی چی؟خجالت بکش! من مامانتم"
"میدونم...ولی خوشگل ترین و سکسی ترین مامان دنیایی"مادرم اومد یه سیلی بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و بردمش عقب و چسبوندمش به دیوار و خودمو چسبوندم بهش....پستونای گنده ش رو رو سینه م داشتم حس میکردم و کیر گندمم داشت گنده تر و سفت تر میشد......مامانم خیلی داشت تلاش میرد که من ولش کنم....ولی من دیگه آب از سرم گذشته بود و موقعیت به این خوبی رو نمیتونستم از دست بدم!
خودمو بیشتر به مامانم فشار دادم و پاهامو بردم نزدیک پاهاش....حالا کیرم قشنک بالای کسش بود....بین شکم و کسش و من داشتم با خودم فکر میردم الان شرت مامانم چه رنگیه.....دستاشو از پشت به هم دادم و با دست راستم محکم اونا رو با هم نگه داشتم....با دست چپم که آزاد بود سینه های مامانمو گرفتم و شروع کردم به نوازش کردنشون...مامانم که دید زورش به من نمیرسه سعی کرد با التماس منو وادار کنه که دست از سرش بردارم...بهم میگفت:"سعید....تو رو خدا ولم کن....عزیزم" منم بهش گفتم:"مامان جون....تازه تونستم تو رو کنار خودم داشته باشم....فکر میکنی به همین راحتی ولت میکنم؟" مامانم آدم باهوشی بود و فهمید که مقاومت فایده ای نداره.....از طرفی کیر گندهء من رو یواش یواش داشت بیشتر حس میکرد و پستوناش هم تو دست من حسابی مالونده میشدن و همهء اینا حسابی حشریش کرده بود....وقتی دستم رو از لای پیرهنش بردم تو و سینهء راستش رو گرفتم یه آهی کشید و شل شد....قشنگ حس میکردم که دستاش دیگه سفت نیستن و منم آروم آروم ولشون کردم.....ولی مواظب بودم که نکنه یه وقت بهم نارو بزنه و واسه همین بازم دستامو همونجا نگه داشتم.....وقتی دیدم واقعاً مامانم حشری شده و قصد فرار نداره دست راتم رو از پشتش آوردم بیرون و آروم بردم سمت کسش.....از رو دامن سعی کردم یه کمی بمالونم که دیدم همونجا دامنش خیسه خیسه....آره...مامانم رو با یه پستون مالوندن خیس خیس کرده بودم...یه کمی کسش رو مالیدم و بعد پیرهنش رو درآوردم.....واااااااای......کرست قرمز هم خیلی سکسی بود و خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم حشری کننده بود....به خصوص دیدن اون صحنه که یکی از پستونای مامانم ازش اومده بود بیرون و اون یکی هنوز تو کرست بود....نمیخواستم کرستش رو باز کنم.....اونی که بیرون بود حسابی قلمبه شده بود و اگر کرستو باز میکردم شاید اون حالت رو از دست میداد....واسه همین اون یکی رو هم درآوردم و سرمو بردم لای پستونای مامانم و شروع کردم به خوردن نوک پستوناش.....و با دو تا دستام پستوناشو میمالوندم......لزومی نداره که از سر و صدا و آه و نالهء مامانم چیزی بگم که خونه رو رو سرش گذاشته بود.......حسابی که پستونشو خوردم نشستم جلو مامانم که همچنان به دیوار تکیه داده بودو ایستاده بود و دامنش رو آروم کشیدم پایین و از پاش درآوردم....و دیدم اون شرت قرمزی رو که آرزو داشتم پای مامانم ببینم......شرت خیلی کوچیکی بود جوری که کس تپل مپل مامانم از کناره هاش زده بود بیرون و موهای کم کس مامانمو میتونستم ببینم......لای پای مامانمو باز کردم و دیدم که شرت خیسه.....آروم انگشتمو کشیدم روش و مامانم آهی از سر لذت کشید....من خیلی حشری بودم ولی خودمو حسابی کنترل کردم.شرت مامانمو آروم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاش و زبونم گذاشتم رو کس داغ مامانم.....داشت دیوونه میشد...با هر حرکت زبون من میلرزید و دستشو میبرد لای موهاش و داد میزد و من همینطور زبونم رو رو چاک کسش حرکت میدادم و گاهی اوقات هم میبردم تو سوراخ کسش و عقب جلو میکردم که حسابی داشت حال میکرد.....بعدش هم پایراستشو آورد بالا و گذاشت رو دوش من و منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به بازی کردن باچوچوله ش و نوک پستونش که بعد از نزدیک به سی ثانیه آه و داد مامانم رفت هوا و فهمیدم که کاملاً ارضا شده......بعدش بلند شدم و مامانمو بغل کردم و به پشت گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم پشتش...زانو های مامانم که رو تخت بودن هنوز از شدت هیجان میلرزیدن....منم رفتم دم کون مامانم ایستادم و شروع کدم به بازی کردن با سوراخ کونش که یه حفرهء کوچولوی قهوه ای بود......انگشتامو با تفم خیس میکردم و میمالوندم رو سوراخش و خلاصه حسابی کونش و خیس کردم....بعدش آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یواش یواش بردم تو....مثل اینکه پدرم قبلاً این کارو کرده بود چون کون مامان گشاد تر از اونی بود که فکرشو میکردم.....ولی با اینکه گشاد بود برای کیر من تنگ بود چون حسابی داد و بیدادش رفته بود هوا و منم داشتم حال میکردم...مامانمم یه بند میگفت:" جون.....آهاا....آخ....بکن....بکن.....جرم بده....آها" و منو حشری و حشری تر میکرد....حسابی که از کون مامانم لذت بردم کیرمو درآوردم و بهش گفتم:" مامان جون حالا برگرد که پسرت کستو میخواد"...مامانمم برگشت و دراز کشید رو تخت.....رفتم بالا سرشدو تا پاهاشو دادم بالا و مچ پاهاشو چسبوندم به هم و با یه دست گرفتمشون....با اون یکی دستم هم کیر کلفتمو گرفتم و گذاشتم لای پاش و دم کسش و آروم دادمش جلو.....اینجوری کس مامانم تنگ تر به نظر میومد....وقتی کیرم داشت میرفت تو مامانم آنچنان آهی کشید که فکر کنم همهء همسایه ها فهمیدن مامانم داره کس میده.....حالا دیگه کیرم تو کس مامانم بود و من داشتم تلمبه میزدم...از زور هیجان نمیدونستم چیکار کنم.....نمیفهمیدم چی دارم میگم ولی میگفتم:"آها....این یعنی کیر...میبینی مامان؟ این یعنی کیر.....اونی که بابا شبا میذاره لاپات کیر نیست.....دودوله...مگه نه؟" مامانمم با ناله میگفت: "آره.....تازه میفهمم کیر چیه...جون...جوووووون....بکن....بکن منو......آها.....بزن کسمو پاره کن" و منم حسابی داشتم کیرمو میزدم به ته کس مامانم.
وقتی خوب کس مامانمو کردم و دیگه نزدیکای اومدن آبم بود کیرمو درآوردم و مامانمو بلند کردم و از تخت اومدم پایین.....مامانم گفت کجا میری؟
گفتم حالا نوبت توئه که نشون بدی چه جنده ای هستی
مامانم گفت:"یعنی چی"
منم کیرمو گرفته بودم تو دستمو داشتم باهاش بازی میکردم و به مامانم گفتم:"یعنی الان میای و این کیر رو میذاری تو دهنت و انقدر ساک میزنی تا من آبمو بریزم تو دهنت...انقدر میخوریش تا آب کیر منو تو دهنت حس کنی....فهمیدی؟"
مامانمم اومد.....جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن و ساک زدن...باورم نمیشد این مامانمه که داره با این مهارت کیرمو میخوره....زبونش خیلی ماهرانه سر کیرمو نوازش میداد و ازش بالا پایین میرفت و دستای تپل مامانمم گاهی اوقات کیرمو میگرفت و برام جق میزد و همزمان با این جق زدن زبونش رو رو سر کیرم میچرخوند که منو تو اوج حال میبرد.....وقتی حس کردم دارم میام کیرمو از تو دستاش درآوردم و خودم گرفتم و کردم تو دهنش و شروع کردم جق زدن و تو و بیرون بردن و یهو حس کردم کیرم داره منفجر میشه.....و آب کیرم با فشار زد تو دهن مامانم که حالا باز شده بود و عین دهن یه آدم تشنه که چند روزه آب نخورده و حالا به چشمه رسیده جلو کیر من باز بود و داشت آب کیر منو میخورد....مامانمم نامردی نکرد و همهء آبمو خورد و هر چند وقت یه بار دهنش و میبست و قورت میداد و دوباره باز میکرد و میخورد.....گاهی اوقات هم چند قطره از آبمم از تو دهنش میریخت بیرون....ولی اونقدر آبم اومده بود که فکر نمیکنم هیچ بار دیگه ای تو زندگیم انقدر از کیرم آب بیاد......مگر اینکه دوباره مامانمو بکنم و دوباره اون کس خوشگلشو جلو کیرم بذارم و از اون سوراخ بهشتی بهره مند بشم!

 

باند خطرناک 2

شب بعد از عضو شدنم تو باند ساعت هفت بهم تلفن شد و محل جمع شدن اعضا رو بهم گفتن. وقتی خودمو به اونجا رسوندم تنها چیزی که انتظارشو نداشتم دیدن اعضای باند بود که داشتن فیلم دیروزی رو که من و سی و نه و ناخون به خواهرم تجاوز کرده بودیم رو نگاه میکردند و کلی براشون این همه خونسردی و ابتکار عمل من جالب بود.
بعد از تبریک و تمجید با هم مشروبی خوردیم و بعدش هم یه سریرفتن به یه اتاق دیگه برای دیدن فیلم سوپر و برنامه ریزی برای کارهای بعدی و من و سی ونه و سه چهار نفر دیگه که بعداً فهمیدم از کله گنده های باند هستن موندیم تو اتاق اولی و اونا هم سر اسم من یه کمی صحبت کردن و از اونجایی که من پردهء خواهرم رو با انگشتم زده بودم و این کار تو باند سابقه نداشت اسمم رو گذاشتن "انگشت"!!!! اولش هم برای من و هم برای اونا و بقیهء اعضای باند یه کم خنده دار بود....ولی چند ماه بعد و قبل ازاینکه من هم شماره گذاری بشم این اسم لرزه به اندام همه مینداخت!
هدف بعدی ما دختر دایی یکی از بچه ها بود که برای دو هفته با خونوادش اومده بود ایران و از اونجایی که خیلی شبیه مادر فرانسویش بود و بلوند بود کردنش برای همه خیلی جذابیت داشت. ولی این کار رو به من و سی ونه دادن.
همه چیز برنامه ریزی شده بود و قرار شد فردا کار انجام بشه.
شب رو با خیال اینکه فردایه کس مامانی میکنم اومدم خونه و خوابیدم....رفتار خواهرم خیلی عجیب بود.....کسل و بی حوصله....ولی اعتنا نکردم...بهم گفته بودن که بعد از یه مدت هم این حالتش میگذره و هم اینکه کلاً به کیر و کس دادن علاقه هم پیدا میکنه.
فردای اون روز سر ساعتتعیین شده رفتم به آدرسی که گفته شده بود و سر چهارراه سی ونه رو دیدم که برام گفت:"همه چیز مرتبه.از در که میریم تو این نقاب ها رو باید بزنیم" و نقاب ها رو که تو جیب کاپشنش بود بهم نشون داد و حرکت کردیم......بهش گفتم:"تو مدت کردن هم باید نقابا رو داشته باشیم؟" گفت:"نه.....لزومی نداره...ولی چون دو سه نفر از اعضای خونه تو خونه هستن نباید شناسایی بشیم"
وقتی رسیدیم و زنگ زدیم، بدون اینکه کسی ازمون بپرسه کی هستیم و چیکار داریم در باز شد و رفتیم تو.نقاب ها رو هم زدیم و وارد خونه شدیم. وقتی وارد خونه شدم و دو تا پیرزن و یه پسر بچه رو دیدم که دستا و پاهاشون رو با طناب بسته بودن و رو زمین افتاده بودن فهمیدم که همون پسره و همکارش قبلاً اومدن و فضا رو آماده کردن......سی و نه گفت "بریم سمت حموم".....نزدیک تر که شدیم صدای جیغ و داد آروم یه دختر میومد که همینش کلی ما رو حشری کرده بود!
وقتی رسیدیم آب از لب و لوچهء هر دومون راه افتاده بود...سی و نه دوربین عکاسیشو داد به من و رفت جلو تر.....وای خدای من...چی میدیدم؟ یه دختر ناز حدوداً بیست سالهء بلوند خوشگل که لخت تو حموم افتاده بود و دستا و پاهاش با طناب بسته شده بود و داشت خودشو تکون میداد.....نقابا رو برداشتیم. تا ما رو دید با ترس نگاهی انداخت و شروع کرد به آه و ناله کردن ولی از اونجایی که دهنش هم بسته بود زیاد ازش صدایی در نمیومد.
سی ونه رفت جلو و شروع کرد به ناز کردن موهاش...ولی اون همینطور به سروصدا کردن ادامه میداد....این شد که یه سیلی خوابوند تو گوشای دختره و گفت :"ششششش!" میدونستیم که زیاد فارسی نمیفهمه....واسه همین حرف زدن باهاش بی فایده بود. سی و نه شروع کرد به لخت شدن و من داشتم دختره رو میدیدم که خیلی سکسی تر از حد تصور بود.....تن و بدن سفید سفید و پستونای کوچولو ولی سکسی.......نسبتاً آرایش کرده بود و انگار آمادهء کس دادن بود......ولی چون پاهاشو بسته بودن هنوز نمیتونستم کسش رو ببینم.....ولی میشد دید که موی زیادی نداشت و معلوم بود این خانوم فرانسوی حسابی خودشو اصلاح کرده....شایدم یه پسر ایرانی پیدا کرده بوده و داشته حسابی به کیر پسره حال میداده....مهم نبود! مهم این بود که الان من و سی ونه بالا سرش بودیم و میتونستیم راحت این کس و کون زیبا رو یکی کنیم.
احتمال اینکه باکره باشه خیلی کم بود...میدونستیم که اینا تو مملکت خودشون تو همون دوازده سیزده سالگی کسشون رو میدن و هم خودشون حال میکنن و هم بقیه رو به فیض میرسونن!
سی و نه دوباره موهای دختره رو ناز کرد و شروع کرد به باز کردن طناب ها و دختره یه جورایی آروم بود...ولی وقتی سی و نه شرتش رو هم درآورد و من هم دوربین رو آماده کردم تازه فهمید چه بلایی سرش داره میاد...تا اومد به خودش بجنبه سی ونه محکم زد تو سرشو دختره فهمید که مساله شوخی بردار نیست....این بود که مقاومت نکرد......احتمالاً با خودش فکر میکرد "کسم رو میدم و دست از سرم بر میدارن دیگه"...جندهء فرانسوی!
سی و نه لای پای دختره رو باز کرد و نشست بینشون و من تازه اون کس سفید و ملوس رو دیدم که حتی یه دونه مو هم روش نبود و حسابی حشریم کرده بود. چند تا عکس انداختم و سی و نه هم همینطور داشت با پستونا و کس و کون دختره ور میرفت و خلاصه به همه جاش یه انگشتی رسونده بود!!!
بعد هم رو به من کرد و گفت:
"اینم هدیهء باند به تو.....اول تو و بعد من!"
ذوق زده شده بودم و نمیدونستم چی بگم.تشکر کردم و دوربین رو دادم دست سی و نه و شروع کردم به کندن لباسام......لخت لخت بودم و دختره هم با وحشت داشت به من و کیرم نگاه میکرد.....کیرم رو گرفتم تو دستم و بردم سمت صورتش و مالوندم رو صورتش....فکر کنم یه کمی چندشش شده بود.....ولی وقتی دید که دستم رفته لای موهاش و دارم محکم میگیرمش فهمید منظورم چیه و دهنش رو باز کرد...منم کیرمو چپوندم تو دهنش....وای که چه کیفی داشت....ولی این جندهء بی شرف هیچ کاری نمیکرد....منم بهش توپیدم و فهموندم که باید یه کاری بکنه....یه کمی زبونش رو تکون داد و یه ذره هم کیرم رو مکید....ولی اصلاً بلد نبود باید چیکار کنه...به سی ونه گفتم:"مثل این که این مادموزل تو فرانسه فقط کس میداده.....ساک زدن بلد نیست!"...هردومون خندیدیم...سی ونه گفت:"نترس....یاد میگیره!"
کیرمو درآوردم و رفتم نشستم بین پاهاش و دستامو انداختم زیر کونش.....وای که چه پوست لطیفی داشت.....کونش رو دادم بالا یه جوری که کسش اومده بود نزدیک به کیرم و آمادهء پذیرایی از کیر سفت و سیخ شدهء من بود....آروم کیرمو گذاشتم دم کسش و یواش یواش کردمش تو که نالهء دختره رفت هوا. وای که چه کسی بود.نالهء دختره منو بیشتر و بیشتر حشری کرده بود...سی و نه هم داشت عکس میگرفت و من هم شروع کردم به کردن.....محکم و محکم تر میکردم و داشتم لذت میبردم که بهو یه فکری به سرم زد.با خودم فکر کردم اگر این خانوم کوچولوی فرانسوی تا حالا برای کسی ساک نزده حتماً به کسی کون هم نداده.....کیرم و درآوردم و دختره رو یه وری کرده.......جوری که به پهلوی چپش بود و کونش بالا بود.....سر کیرمو حسابی تف مالی کردم و دم کون اون هم حسابی تف مالوندم و آمادهء حرکت شدم و بعد از چند ثانیه کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش....اونم هی آه و اوه میکرد یه چیزایی به فرانسوی میگفت که نمیفهمیدم...مهم هم نبود.....آروم آروم کیرمو کردم تو....برعکس تصورم کون تنگی نداشت و کیرم نسبتاً راحت رفت تو....ولی خیلی باحال بود.....به خصوص وقتی که پای راستش رو آوردم پایین و شروع کردم به تلمبه زدن که این کارم باعث شد حسابی دردش بگیره و آه و ناله کنه
سی و نه مشغول عکاسی بود و همزمان با کیرش هم ور میرفت.....منم تندش کردم و محکم و محکم تر تا آخر حس کردم آبم داره میاد.....اول خواستم کیرمو از تو کونش دربیارم ولی نمیدونم چرا منصرف شدم......تا حالا آبمو تو کون کسی نریخته بودم و دیروز وقتی دیدم سی و نه چطوری کون خواهرم رو جر داد بیشتر حشری شدم و همهء آبم رو بافشار روونهء کون این دختر ملوس فرانسوی کردم.....وقتی کیرم رو درمیاوردم آبمم باهاش میومد بیرون!!!

بعدش بلند شدم و دوربین رو از سی ونه گرفتم و اون رفت سذاغ دختره و بدون معطلی کیرشو کرد تو دهن دختره.....دیدم زیاد از نحوهء کار دختره راضی نیست و معلوم بود چرا....برای همین یه کمی آروم با کف دستش زد تو سر و صورت دختره......فکر کنم همین کارش باعث شد تا دختره بفهمه باید بهش حسابی حال بده وگرنه کتک بیشتری میخوره...این شد که کیر سی و نه رو گرفته بود و حسابی براش ساک میزد.
سی و نه هم اصلاً ول کن نبود....انگار دوست نداشت از کس و کون این دختر ناز بهره مند بشه.....چون چند دقیقه مدام کیرشو تو دهن دختره نگه داشته بود و بازی میداد و انقدر به این کار ادامه داد تا دیدم صداش رفت هوا و فهمیدم که آبش اومده....دختره هم وقتی طعم داغ آب کیر سی و نه رو تو دهنش حس کرد دستش رو از رو کیر سی و نه برداشت و کیرشو ول کرد و شروع کرد به خالی کردن آب از تو دهنش که سی و نه شاکی شد و یه سیلی محکم زد تو گوش دختره و کیرشو به زور کرد تو دهن دختره و شروع کرد به عقب جلو کردن یا به عبارتی گاییدن دهن دختره.....دختره هم از چشماش اشم میومد و هم از دهنش آب کیر با تف قاطی شده بود....ولی چاره ای نداشت جز اینکه بخوره و بخوره......وقتی هم که آب سی و نه کاملاً اومد باز هم کیرشو از تو دهن دختره درنیاورد و شروع کرد آروم به کارش ادامه دادن.....بعد از یه مدت کوتاه کیرشو درآورد و اومد سمت من و اشاره کرد که لباسامو بپوشم....خودشم شروع کرد به پوشیدن.....به دختره یه نگاهی انداختم که آب از دهن و کونش روون بود و داشت گریه میکرد.....یه طرف صورتش هم به خاطر سیلی سی ونه قرمز بود.
به نظر من کس و کون خوبی داشت و به نظر سی و نه دهن خوبی

 

باند خطرناک 1


همه از ما حساب میبرن و کسی هم جرات حرف زدن نداره. برای خودمون یه باند خطرناکیم و هر کاری بخوایم میتونیم بکنیم و اونم به این دلیل بود که اگر کسی ما رو لو میداد یا میخواست به نوعی اذیتمون کنه ما انقدر باند بزرگ و نا شناخته ای بودیم که بلایی به سر اون آدم و خونوادش میومد که برای بقیه عبرت بشه...مثل مرد بقال محلهء پایینی که یه بار پلیس رو تو یه ماجرایی در جریان کار ما گذاشت و برای یکی دو تا از بچه ها دردسر درست شد....ولی از هفتهء بعدش خونوادهء اون مرد دیگه اونو ندیدن و دختر شونزده سالش هم یه مدت ناپدید شد و بعد از هشت ماه با یه شکم باد کرده تحویل خونواده اش شد تا همه بدونن ما با کسی شوخی نداریم.
این قانون ها بین خودمون هم صدق میکنه ولی کسی نیست که با وجود شناختن دورو بریاش اقدام به لو دادن باند یا حتی خروج ازش رو بکنه....خروج از باند مساویه با مرگ!
کار ما چی بود؟
فقط و فقط یه چیز....... کس کردن
برامون اصلاً مهم نبوده و نیست اینکه این کس کیه و مال کیه.....کس رو باید کرد.....چه مال خواهرت باشه و چه مال مادرت باشه و چه هر کس دیگه ای. شرط ورود به باندمون هم همیشه این بوده که عضو جدید باید یکی از نزدیکانش رو به نوعی مورد دستمالی شدن قرار بده......البته این مساله بسته به این که طرف کیه و باند چه تصمیمی میگیره فرق میکرد....مثلاً من خودم برای ورودم باید شرت خواهرم رو میکشیدم پایین و با انگشت پرده شو میزدم و دو تا از اعضای باند هم باید کل این صحنه رو فیلمبرداری و عکسبرداری میکردن و اگر دوست داشتن میتونستن بعد از اون یه دور خواهرم رو بکنن. مراسم هم خیلی خوب انجام شد....روزی که مادر و پدرم خونه نبودن با هماهنگی قبلی این دو نفر اومدن خونهء ما و خواهرم که از مدرسه رسید فکر کرد که از دوستای من هستن.....منم مهلت ندادم و رفتم سراغش و شروع کردم به زور لباساشو درآوردن....اون دو تا هم شروع کردن به فیلمبرداری و عکسبرداری...خواهرم که همچین چیزی رو باور نداشت خیلی داد و بیداد راه انداخت و گریه میکرد ولی من برام مهم نبود و وقتی به زور تونستم کاملاً لختش کنم دستاشو با طنابی که از قبل آماده کرده بودم بستم و انداختمش رو زمین ....به اون دو تا اشاره کردم که بیان جلو تر و از نزدیک از کس خواهرم با شرتش فیلم و عکس بگیرن....بعدش هم شرتش رو درآوردم و جلو دوربین ها گرفتم....خواهرم باورش نمیشد و داد و بیداد میکرد و فحش میداد.....با مقنعه اش دهنش رو بستم تا انقدر داد و بیداد راه نندازه.بعدش هم انگشتمو با تفم خیس کردم و گذاشتم دم کسش.....اون دو تا هم با دوربیناشون اومدن نزدیک تر....خواهرم از نگرانی داشت منفجر میشد و شروع کرد خودشو تکون دادن.....منم رفتم رو پاهاش نشستم تا نتونه خیلی تکون بخوره....انگشتمو آروم آروم رو کسش بازی دادم و بعد از چند ثانیه با یه حرکت سریع، محکم بردمش تو کس خواهرم که جیغش رفت هوا و از شدت درد شروع کرد به گریه کردن.....انگشتمو که آوردم بیرون خون کمی روش بود و از کس خواهرمم داشت خون میومد......کار من انجام شده بود و حالا عضو جدید باند بودم......اون دو تا بهم تبریک گفتن و دوربینا رو گذاشتن کنار.....منم رفتم کنار و نشستم رو مبل...خواهرم همون طور رو زمین افتاده بود و داشت گریه میکرد.....یکی از اون دو تا که من به اسم سی و نه میشناختمش(همهء اعضای باند رو با اسم کدشون که یه عدد دو رقمی بود صدا میکردن) مقنعهء خواهرم رو از رو دهنش برداشت و شروع کرد به لخت شدن و کیرشو درآورد و گذاشت دم دهن خواهرم و گفت:"بخور کوچولو.....بخور حالتو خوب میکنه".....اون یکی زد زیر خنده و منم همینطور...خواهرم رو کیر سی و نه تف کرد.....اونم بلند شد و گفت: "ممنونم کوچولو....حالا با همین تفت میتونم کیرمو بکنم تو کونت!" که داد خواهرم رفت هوا و شروع کرد به التماس کردن....ولی مهم نبود و سی و نه رفت رو خواهرم و لا پاشو باز کرد و نشست بینشون....بعد هم جفت پاهاشو داد هوا و به اون یکی گفت:"هر دوتا پای این آبجی رو محکم بگیر"...اونم همین کارو کرد و همزمان زیپ شلوارشو باز کرد و با یه حرکت کیرشو درآورد.سی و نه جوری پاهای خواهرمو بالا داده بود که کون سفیدش از زمین بلند شده بود.....بعدش هم انگشتشو تفی کرد و مالوند رو سوراخ کون خواهرم. همه چیز آماده بود که سی و نه کون خواهرمو با کیرش پر کنه ولی کیرش خیلی سفت نبود...واسه همین یه کم باهاش ور رفت و بعد که حسابی آماده شد اونو گذاشت دم کونش...به من اشاره کرد و گفت:"خواهرت که تا حالا به کسی کون نداده؟"...گفتم:"نمیدونم...از خودش بپرس"....رو به خواهرم کردم و بهش گفتم " به کسی کون دادی؟"....جواب نداد....بلند شدم و رفتم بالا سرش و موهاشو گرفتم و کشیدم....تکرار کردم:"به کسی کون دادی یا نه جنده؟"....اونم گفت "نه" و ناله کرد و دوباره زد زیر گریه....سی و نه هم گفت:"اشکال نداره کوچولو....ازالان به بعد میدی" و کیرشو کرد با فشار داد تو کون خواهرم که از شدت درد قرمز شده بود و نفسش بند اومده بود....وقتی چند ثانیه گذشت دادی زد که گوشام سوت کشید.....دوباره به مقنعه پناه بردیم و خفش کردیم.....سی و نه کیر کلفتی داشت و کون تنگ خواهرم حسابی داشت جر میخورد....بعداً که نگاه کردم دیدم ده برابر خونی که از کسش ریخته از کونش هم داره میریزه.....وقتی سی و نه کارشو تموم کرد و بلند شد آبش هنوز نیومده بود.....میدونستم که میخواد چیکارکنه......به اون یکی گفت حالا تو برای اولین بار کسشو میکنی
اونم نامردی نکرد و کیر شق شده ش رو گرفت تو دستشو نشست لای پای خواهرم و با یه حرکت محکم اونو داد تو کس خواهرم که حسابی از درد آه و ناله میکرد.....سی و نه گفت "آبتو نگه دار برای تو دهنش!" و به من گفت "تو هم شروع کن جق زدن.....به آبت نیاز پیدا میشه.....خواهرت آب کیرتو میخواد بخوره" همین جمله انقدر منو حشری کرد که سریع شروع کردم به جق زدن....بعد از چند دقیقه اون یکی هم از رو خواهرم بلند شد و اومد بالا سرش و سی و نه هم کیرشو گرفت تو دستش و منو برد نزدیک خواهرم و گفت حالا بچه ها باید این نهال زیبا رو آبیاری کنیم تا بارور بشه....خندم گرفته بود.....خواهر کوچولوم داشت گریه میکرد....سی ونه هم بهش گفت:"گریه نکن کوچولو.....آب داغ خوبیه....خوشمزست....بدون که اگر نخوریش همینجا انقدر میزنیمت تا واسه یه ماه نتونی تکون بخوری...فهمیدی یا نه؟"...اونم با ترس سرشو تکون داد که فهمیدم و مقنعه رو برداشتیم و کیرامونو بردیم جلو و اول سی و نه و بعد من به ارگاسم رسیدیم و بعد هم اون یکی آبش اومد و هر سه تا آبمونو ریختیم رو صورت خواهرم......منم دهنشو باز کردم و آبمو ریختم تو دهنش که اول بست ولی با یه سیلی که زدم تو صورتش دوباره باز کرد و این بار آب سی و نه آنچنان با جهش زیادی اومد که یه راست رفت تو حلق خواهرم و به سرفه انداختش.....کارمون که تموم شد سی ونه دوربین فیلمبرداری رو برداشت و اون یکی هم دوربین عکاسی و یه مقدار از این صحنه فیلمبرداری کردن و عکس گرفتن......بعد به خواهرم گفت:"بخند....بخند وگرنه میزنمت" خواهرم هم شروع کرد زورکی خندیدن و اون یکی چند تا عکس گرفت.....بعدش دوربینا رو گذاشتن کنار و لباساشونو پوشیدن...منم همین کار و کردم و بعدش خواهرم و باز کردیم و بلندش کردیم و بردیمش توالت و همه جا شو که از آب کیر و خون پر شده بود شستیم.
بعدش اومدیم تو هال و سی ونه خواهرمو نشوند کنار خودش و با ملایمت بهش گفت:
تو الان با باند ما طرف بودی....حتماً راجع بهش شنیدی....از امروز به بعد برادرت هم یکی از اعضای ماست...تو هم اگر حرفی به کسی بزنی همین برادرته که با دستای خودش خفت میکنه....میدونی که شوخی نداریم.....آره؟
خواهرم با ترس جواب داد "آره"
"خوبه...خوبه...دختر فهمیده ای هستی....باید بهت بگم که این عکس ها و فیلم ها تو آرشیو ما میمونه و ازش به مقدار لازم تکثیر میشه....اگر ذره ای جایی حرفی درز بکنه که ما بفهمیم از طرف تو بوده این فیلم و عکسارو جوری دوباره مونتاژ میکنیم که همه فکر کنن با رضایت خودت بوده....الکی نبود که بهت میگفتم بخند...میدونی که اینجا هم مردم حرف دخترارو باور نمیکنن...پس اگر بخوای دهنتو زیاد از حد باز کنی تبدیل میشی به یه جندهء خیابونی وگرنه به همین صورت زندگیتو ادامه میدی و کسی باهات کاری نداره....کسی هم از این ماجرا باخبر نمیشه.دوزاریت افتاد؟"
"بله" سی ونه و اون یکی از جاشون بلند شدن و رفتن سمت در خروجی....منم باهاشون رفتم دم در. دم در سی و نه بهم گفت:"خواهر باحالی داری.....باهاش حسابی حال کن....فرداشب همدیگرو میبینیم" منم که تازه وارد باند شده بودم نمیدونستم کجا دقیقاً باید همدیگرو ببینیم و تنها ارتباط من با باند از طریق بهرام بود که تو مدت آزمایش من نمیتونستم ببینمش.برای همین پرسیدم "کجا؟"....سی و نه هم گفت:"رسم ما اینه که دو ساعت مونده به قرار تلفن میزنیم و اطلاع میدیم....فردا بین هفت تا هشت منتظر تلفن باش"
بعد هم با خنده بهم گفت:خوش اومدی......عضو باحالی هستی....کم حرف میزنی و ازت خوشم میاد.تو فعلاً زیر دست من میمونی مثل این" و به اون یکی اشاره کرد و تازه یادش افتاد که معرفیمون کنه و گفت:"این اسمش ناخونه" تعجب کردم...بعد ادامه داد "تا چند ماه بعد اگر همینطور خوب پیش بره بهش شماره میخوره و میشه مثل من...تو هم فردا شب برات اسم تعیین میشه!"
تازه فهمیده بودم قضیه چیه........منتظر اسمم موندم

This page is powered by Blogger. Isn't yours?